بخش ۴۳ - حکایت خلیفه با طاوس یمانی
ملا احمد نراقیآن خلیفه می شدی اندر حرم
گرد بر گردش وشاقان و خدم
جمله میران و سران پیرامنش
هر طرف بگرفته طرف دامنش
می خرامیدی چنین با صد دلال
سوی خانه پادشاه ذوالجلال
با هزاران ناز و تمکین تمام
گام می زد جانب بیت الحرام
دید طاوس یمانی در رهش
در خروش آمد نهاد آگهش
بانگ برزد کی تو دانای عوی
جانب گرمابه گویا می روی
کی سزاوار تو باشد کبر و ناز
وانگهی در آستان بی نیاز
چون شنید از وی خلیفه این مقال
گفت بنگر من کیم چشمی بمال
می ندانی گوییا من کیستم
زید و عمر و بکر و خالد نیستم
چونکه این بشنید طاوس از غضب
گفت چون نشناسمت من بوالعجب
آگهم ز انجام و از آغاز تو
وانمایم بشنو اکنون راز تو
