بخش ۵۱ - تتمه حدیث روز عید و حضرات حسنین - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۵۱ - تتمه حدیث روز عید و حضرات حسنین
ملا احمد نراقیالغرض گفتند آن شهزادگان
با شه بطحا نبی انس و جان
موسم عید است و اطفال عرب
جملگی اندر نشاط و در طرب
کودکان بنگر به اشترها سوار
در قفای هم قطار اندر قطار
در تفرج گه به بستان گه به باغ
در تماشا گه به صحرا گه به راغ
آخر ای شه ما هم از طفلان یکیم
ناقه ما کو نه ما هم کودکیم
گفتشان ای زینت آغوش من
ناقه تان گر نیست اینک دوش من
دوش من بادا نشیمن گاهتان
سوخت جان من ز تف آهتان
هم حسن بستش به دوش و هم حسین
گشت طالع ز آسمانی نیرین
مهر و مه گفتم زبانم لال باد
زین سخنها لال زین اقوال باد
چیست مهر و مه دو قرص خوانشان
هرکجا اطفال و هرجا کودکند
ناقه شان در پویه اند و در تکند
ای دریغا ناقه مان را پویه نیست
بی سبب مان این دریغ و مویه نیست
بار دیگر آن دو شمع جمع خاص
یافته از جمع خاصان اختصاص
آفتاب از تاب رخسارت به تاب
گاه در وجدند و گاهی در طرب
ناقه ما از چه زینسان کاهل است
کار ما و ناقه ما مشکل است
شد به این آیین که می دانی روان
ناله تا اختر کشانیدند باز
ژاله از عنبر فشانیدند باز
ناقه شان پیوسته اطفال عرب
در عنانند و عنان در دستشان
وان عنان همواره در کف هستشان
شاه عالم بند از گیسو فکند
گاو عنبر را متاع از یاد رفت
دو گلستان از دو سنبل زیب دید
تا قیامت مغز گردون طیب دید
ای به حکمت کشتی گردون روان
کودکان را ناقه ها بین در نفیر
بانگشان بررفته تا چرخ اثیر
ناقه ما را فرو بسته است نای
نی نوای نای و نی بانگ درای
آن گروه عاصیان را عذر خواه
آن گناه مجرمان را هم پناه
بال زن شد تا برش روح الامین
کای غرض از امتزاج ماء وطین
خواست از هفتم زمین تا نه فلک
شور از ارواح و غوغا از ملک
بار دیگر عفو ار آری به لب
گر گذارد مشرکی را در جحیم
موجی از دریای عفو انگیختی
لب فرو بند ای لبت گوهر فشان
تا بماند عدل شاهی را مجال
تا نیفتد لطف تکلیف از نظام
در مقام جمع اگرچه داشت جای
لطف و رحمت را ولی بد رونمای
پرده از آن رو اگر برداشتی
نور او بر نیک و بر بد تافتی
زشت و زیبا را همه دریافتی
گر شدی توفانی آن بحر نجات
غرق گشتی هم حرم هم سومنات
موج او هم روم گیرد هم ختن
چون گشاید آن نهنگ عفو کام
لقمه ای باشد دو کونش ناتمام
چون به بارش آید آن ابر کرم
هم ببارد بر عرب هم بر عجم
تر کند هم روس و هم بلغار را
پرورد هم گلبن و هم خار را
سر زند آری چو خورشید از افق
افکند بر زشت و بر زیبا تتق
چون برآید آفتاب از کوهسار
هم چمن روشن کند هم شوره زار
چون به جنبش آید آن بحر کرم
انبساطش می فزاید دم به دم
گر نبستی ره بر آن کوه جلال
گر ندادی ز امتزاجش اعتدال
پهن گشتی ز ایروان تا قیروان
غرقه ور کردی کران را تا کران
هفت دوزخ را ز تاب انداختی
زین سبب بودش حبیب الله لقب
خوردی از عین الحیوة حسن آب
جمله را بود از جلال ذوالجلال
گرچه از هرجا دلی آگاه داشت
زین سبب چون شیر یزدان شد قرین
مرحب آن کهسار نخوت را پلنگ
از گزاف و لاف آن بیهوده گوی
پای حلم آن غضنفر شد ز جای
از سما را تا سمک صرصر گرفت
از نیام آورد بیرون ذوالفقار
لؤلؤ تر با عقیق انباز کرد
چین بر ابرو بست و بازو باز کرد
آشیان عنقا بکند از کوه قاف
آسمان بر آسمان از بس تپید
خون ملک را از بن ناخن چکید
ساخت اسرافیل دم با دم قرین
مویه سر کردند و بگشادند موی
امر نافذ شد به سوی جبرییل
هان و هان بشتاب ای پیک گزین
هم عناصر را و هم افلاک را
ورنه برمی آرد آن شیر ژیان
کاف و نون را تیره دود از دودمان
از وجود قهر و لطف نوش و نیش