بخش ۶۴ - حکایت آمدن عرب شترسوار به شهر ری و سؤال اهل شهراز او و احوال کاروان آن عرب - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۶۴ - حکایت آمدن عرب شترسوار به شهر ری و سؤال اهل شهراز او و احوال کاروان آن عرب
ملا احمد نراقیآن عرب آمد به سوی شهر ری
از بنی قعقاع یا از اهل طی
کاروان ری سوی حج رفته بود
رازیان را آگهی زیشان نبود
رازیان بودند اندر روز و شب
هر طرف در جستجو و در طلب
چونکه دیدند آن عرب را بر جمل
جمله سوی او دویدند از عجل
کی برید خوش لقای نیکخوی
حال اهل قافله با ما بگوی
تو برید کاروان ماستی
هم به کار و بارشان داناستی
بازگو احوال دور افتادگان
وارهان جان از غم و لب از فغان
بازگو از محفل و یاران ما
گلرخان سرو بالایان ما
بازگو احوال ایشان ای بشیر
مژدگانی هرچه می خواهی بگیر
وز گل و شمشاد و سرو و نسترن
وز صفا و مروه با ما گو سخن
دل ز غم خالی کن و جان از محن
ای تو با عیسای مریم همنفس
مرده ایم از بهر حق فریاد رس
زنده گردان این گروه مرده را
روح بخش این قالب افسرده را
زین نمط در گفتگو هریک به وی
وان دگر حال برادر وان پسر
آن یکی از خال آن یک از عموی
وان ز مولی وان یکی دیگر ز شوی
مانده در حیرت عرب اندر میان
گه سوی این دید گاهی سوی آن
نی سخنشان فهم کردی آن غریب
نی در آنجا ترجمانی هم لبیب
نی خبر او را ز حال کاروان
نه از منا او را نه از مشعر نشان
گفت ما ادری و خلاق الجمیل
ما تقولون اذهبوا خل السبیل
چون شنیدند این سخن را آن همه
در میانشان گشت پیدا همهمه
کاین سخن را چیست معنی و بیان
این خبر باشد یقین از کاروان
وان دگر گفت اذهبوا هست از ذهاب
رو به ره آرید یعنی با شتاب
تا بیاید کاروانتان بی وحل
کاروان اینک سوی ایشان روید
رو به استقبالشان آرید شاد
کاروانتان آمد اینک نیوراد
چارمین گفتا که یاویل و کرب
ما تقولون گوید این مرد عرب
موت مرگ آمد یقین ای رازیان
جامG ماتم کنون در بر کنید
موزه بردارید و مویه سر کنید
هر گروهی تابع و هم هم یکی
بوته ها را جمله بگشودند در
آنچه از همرس که بدشان دسترس
وان گروه دیگر از جا خاستند
جمع شد فیلانی از نیوان ری
پر شده آن دشت و کوه از های و هی
هایم و هامی به هامون تاختند
تا برآرند از همه دزدان دمار
خوار سازند آن گروه خارکار
کوچه ها از خار و خس پیراستند
حلقه و دهلیز و برزن روفتند
طبل و کوس و دف به شادی کوفتند
مشعل و شمع و چراغ افروختند
هم به مجمر عود و عنبر سوختند
نوعروسان کرده هر هفت از شعف
جلوه گر از بام و از در هر طرف
کان عرب گفت آید امشب کاروان
نوجوانان کاروان را در میان
جوق دیگر کرده بر تن جامه چاک
کی دریغا کاروانشان شد هلاک
الغرض گردید بر پا های و هوی
از حقیقت هیچکس نابرده بوی
مانده در قید خیال وهم خویش
کرده واقع را مطابق با خیال
مصحف و توریة و انجیل و زبور
وهم این یا وحی ربانی ست این
فهم این با مصحف ثانی ست این
بر سگال خویشتن چندان مبال
با هوای خود نباشد جز نفاق
زاید از آن صد خلاف و صد خلل
رخنه ها یابد به ادیان و ملل
هان اگر مردی تو ای مسند نشین
فهم خود را ساز با واقع قرین
گر تو با واقع مطابق ساختی
فهم خود منجوق علم افراختی
نیست فهمت غیر پندار و گمان
هان ز پندار از حقیقت واممان
این علومت نیست جز افسانه ای
رو بخوان افسانه بر دیوانه ای
این خیالاتت همه طیف المنام
دیده بگشایی نبینی غیر نام
کار فرما چونکه شد بیم و گمان
از حقیقت کی کسی یابد نشان
چون تو را استاد باشد غنجموش
می فریبی عامه را زاوهام خود
خویش را ز اضغاث و از احلام خود
هین نگر با خاصه این پندارها
دم مزن ز احلام با بیدارها
چون نشسته عیسی اندر بزمگاه
نبض قاروره تو از مرضی مخواه
سر مده این انکرالاصوات را
از قیاس و رأی و استحسان و ظن
می شوی رسوا از این پندارها
سالها باشد که من هم ای رفیق
چون تو در دریای پندارم غریق
دفتری را گر ببینی ای همام
وهم در وهم است اول تا ختام
اندر اوراقم بجز پندار نیست
راست می گویم مرا انکار نیست
صفحه اش را گر جهان پهنا بود
تا دهد شرح از حقیقت با شما
محرم این رازها نبود دو دل
آن دلی کان نیست جنس آب و گل
درخور این رازها هر گوش نیست
محرم این هوش جز بیهوش نیست
ماکیان را راز هندویان مخوان
با زنان میگو سخن از میل و خال
نی ز آب و نیزه و جنگ و جدال
پیش اهل وهم از اینسان دم مزن
این شکرها را به طوطی بخش و بس
ای خدا فریاد از این پندارها
زین گمان و وهم جان آزارها
وهم را از کوی ما آواره کن
باز گویم گفته ام هم بارها
دل به تنگ آمد از این پندارها
عمر در افسانه بگذشت ای دریغ
وقت زرع و دانه بگذشت ای دریغ
مانده ام تنها خدایا همدمی
سینه تنگی می کند کو محرمی
محرمی کو تا بگویم درد خویش
درد جان زار غم پر درد خویش
محرمی کو تا که با او ساعتی
دامن خود زاب چشمان تر کنم
گویم او گرید به حال زار من
وانچه بر من آید از پندار من
همتی شاید دل از غم واخریم
جان نثار افشان پای او کنیم
آنچه از خود جمله را یک سو نهیم
از خود و از هستی خود وارهیم
ساقیا برخیز و می در جام کن
فارغم از قید این اوهام کن
قدسیان را وعده آنجا خواستم
اهل محفل سر به سر کروبیان
می به یاد آنکه می دانی بده
می به جام من به یاد یار کن
جرعه ای زان لعل ربانی بده
نیست فرصت تا بریزم خم به جام
رحمتی فرما بریزم خم به کام
خم هم از دل برنمی دارد غمی
ای دریغا گر ز می بودم یمی
ساقیا می در قدح کن بیدرنگ
شیشه تقوای ما را زن به سنگ
ساقیا امشب مبارک محفلی ست
رحم بر ما کن نه ما را هم دلی ست
محفل خاص است در وی اهل راز
هم گره از زلف جانان باز کن
طره اش را مشک عنبر برفشان
عود و صندل هم به مجمر برفشان
نغمه ای بر یاد او آغاز کن
نغمه ای برکش به یاد دلبران
تا نثار آریم جان و دل بر آن
امشب ای ساقی به دور انداز جام
مثل ذاک اللیل ما جازالمنام
ای بسی شبها که ما خواهیم خفت
زشت و زیبا ای بسی خواهیم گفت
گو یک امشب چشم ما بیدار باش
ای صفایی تو در این بزم و خیال