بخش ۹۴ - در بیان نوحه گری و ماتم داری بدن از مفارقت روح و حسرت بعدالموت
ملا احمد نراقیای رفیقان چون سخن اینجا رسید
داستان تا شرح حال جان کشید
زد مغنی بر نوای دیگرم
ریخت ساقی خون دل بر ساغرم
ناید از آن پرده آهنگ نشاط
ناید از این باده بوی انبساط
اصل آن قانون نوای ماتم است
صاف این صهبا همه درد و غم است
زان نوا نوحه به گوش آید همی
زان شرابم دل به جوش آید همی
آن نوا از حال جانم یاد داد
گلبن عیش مرا بر باد داد
شعله آهم ره آذر گرفت
نه فلک را آتش من در گرفت
سینه ام چون کوره حداد شد
دل درون سینه در فریاد شد
بخش ۹۴ - در بیان نوحه گری و ماتم داری بدن از مفارقت روح و حسرت بعدالموت - ملا احمد نراقی | ناهیدور به بنیاد شکیب آمد شکست
رفت ارکان توان از پای بست
نبک ذاک الروح کالمزن العطل
معشرالاحباب یا اهل الوداد
احضروا حولی خذواعنی الحداد
باده خون گردید در پیمانه ام
ای رفیقان حلقه ها گرد آورید
جامه ها از بهر ماتم بردرید
عقل را در سوگ جان یاری کنیم
منزل اندر خاک و خاکستر کنیم
خاک و خاکستر همه بر سر کنیم
هرچه سنگ آن را به فرق خود زنیم
هرچه خار آن را به سینه بشکنیم
هرچه اندر دشت خاکی سر کنیم
دشت را از آب دیده تر کنیم
گه به حسرت دستها بر سر زنیم
گه به ناخن سینه و رخ برکنیم
زآه گرم و ناله های پر شرر
آتش اندازیم اندر خشک و تر
موجها سازیم اندر بحر و بر
ای رفیقان با من انبازی کنید
تا به دامان جیب جان چاکم کنید
خاکتان بر سر به سر خاکم کنید
مو کنان با مویه بخراشید روی
دامن از لخت جگر گلشن کنید
جامه ام نیلی کن ای همدم که من
کحل گون کن جامه ای محرم که باز
دور کن تا بگذرد آب از سرم
زین سپس ای دیده من خون گری
خون گری ز ابر بهار افزون گری
ای دهان از خنده اکنون لب ببند
لب ببند از خنده و دیگر مخند
ریزم اکنون بر سر از یک دست خاک
سازم از دست دگر دل چاک چاک
تا به حال جان بگریم زار زار
جامه سازم پاره پاره تار و پود
مویه گویم چون زنان مرده رود
مهر جان آمد به برج مهر جان
آوخ آوخ ماه من شد در محاق
دیو از دست جم انگشتر گرفت
کشته شد هابیل من ای داد داد
کشتی نوحم به گرداب اوفتاد
او بماند و کاروان در راه شد
کرد غارت آنچه دید از حاصلم
هر متاعی بود در اقلیم جان
شد به یغما کاروان در کاروان
هرچه بد غارت شد آن ملک خراب
کعبه ام شد پایمال پای پیل
پیشم آورد آسمان سوکی سترگ
باد باغ افروز دم سردی گرفت
باغ عشرت برگ ریزان ساز کرد
حیف از آن آهوی مشکین حیف حیف
حیف از آن طاوس رنگین حیف حیف
حیف از آن شهباز اوج کبریا
آب حیوان تیره گون شد حیف حیف
عقل مغلوب جنون شد حیف حیف
ای دریغ اسلام را لشکر شکست
آفتاب جان به مغرب شد نهان
وای جان ای وای جان ای وای جان
جان به دست دیو بی پروا اسیر
مانده او را نی انیسی نی حبیب
چون پسندید ای گروه قدسیان
ای به ملک قدسیان جا و مکان
ای شما یک تن گرفتار و اسیر
در میان دشمنان زار و حقیر
ای شما در عیش و شادی روز و شب
خالی از اندوه و فارغ از تعب
چون پسندید از شما یک تن غریب
مانده از شادی و عشرت بی نصیب
چون پسندید ای شما را عرشگاه
ای شما را بنده اندر هر خمی
آخر ای گردان حمیت تان کجاست
پهلوانی کو و غیرت تان کجاست
آخر آن شهزاده را خون ریختند
یاد آرید آخر ای گردان نیو
یاد آرید ای امیران زان اسیر
وقت او شد تنگ و روزش گشت دیر
یاد آرید ای شهان از این گدا
این گدا هم بود از جنس شما
یک زمان از ما و از دوران ما
از غریبی مانده دور از شهر خویش
با دلی از زخم هجران ریش ریش
ای شما با هم به طرف جویبار
ای شما دامن کشان بر سبزه زار
از من و ایام من یاد آورید
صبحگاهان چون به گلشن پا نهید
یک قدم هم کو به یاد ما نهید
از من و این سینه افگار من
در سحرگاهان به طرف بوستان
چون بچینی گل به یاد دوستان
یک گل حسرت بچین بر یاد من
یاد کن از این دل ناشاد من
با حریفان چون نشینی در چمن
جرعه ای بی یاد من نوشت مباد
چون شوی سرخوش ز شور باده نیز
یک قدح بر یاد من بر خاک ریز
یا به یاد من یکی ساغر بنوش
ای فدایت جسم و جان و عقل و هوش
آری آری یاد یاران خوش بود
خاصه از یاری که در آتش بود
خوش بود خوش خاصه از یاری چو من
همچو من یاری به هجران سوخته
دیده اندر راه جانان دوخته
دور از یار و دیار افتاده ای
آه آه از چشم یار افتاده ای
نی به کام او شده روزی به سر
کرده راحت را به دنیا خیرباد
برده نام عیش و عشرت را ز یاد
از بد و نیک جهان وارسته ای
در به روی زشت و زیبا بسته ای
بر دو عالم آستین افشانده ای
مصلحت را از در خود رانده ای
سیر از جان و جهان گردیده ای
هرچه مشکل بر خود آسان دیده ای
گوشه ای بگرفته ز اهل روزگار
کشتی خود را به توفان داده ای
دل به غرقاب بلا بنهاده ای
هر کریوه در جهان طی کرده ای
آتش اندر خان و مان افکنده ای
از جهان سیری ز جان دل کنده ای
سینه خود شرحه شرحه خواسته
تن به تاب و تب دل از غم کاسته
زاتش دل هم به روز و هم به شب
گاهی اندر تاب بوده گاه تب
سال و مه با جان خود اندر ستیز
روز و شب از آشنایان در گریز
نه سرودی خوانده در فصل بهار
با هم آوازان دمی بر شاخسار
نی پری افشانده اندر آشیان
نی گشوده بالی اندر بوستان
تا سر از بیضه برآورده دمی
یا به دامش بوده جا یا در قفس
تا برآورده پری ناکام و کام
کس ندیده همچو او پر سوخته
صد طنابش آب از سر رفته ای
کاردش بر استخوان بگذشته ای
هر رگش صد نیش و نشتر خورده ای
تیر بر دل تیغ بر سر خورده ای
خانه چون خواهد خراب دل کباب
نی ز آتش باک دارد نی ز آب