بخش ۹۶ - حکایت عبدالمطلب با ابرهه که قصد خراب کردن کعبه کرد - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۹۶ - حکایت عبدالمطلب با ابرهه که قصد خراب کردن کعبه کرد
ملا احمد نراقیابرهه آن صاحب پیل سفید
آنکه لشکر جانب کعبه کشید
تا بکوبد زیر پای نره پیل
آن همایون خانه رب جلیل
چون به ملک آن دیار آمد فرود
کرد غارت آنچه در آن مرز بود
از حمیر و از خیول و از بغال
گوسفند و گاو و جاموس و جمال
شد ز بیم آن سپاه هولناک
اهل بطحا را همه دل چاک چاک
سید بطحاء عبدالمطلب
چونکه دید اهل حرم را مضطرب
سوی آن لشکر روان شد با شتاب
با شکوه چرخ و نور آفتاب
نور احمد از جبینش آشکار
ظاهر از وی فر آن والاتبار
بلکه روشن گشته زان نور اجل
خور چه باشد از ضیاء آب و تاب
مشرقی کان نور را مظهر بود
وز مه و خورشید انورتر بود
آن سحر که آبستن آن نور بود
صبح عیدش چون شب دیجور بود
کاسمانش آفرین خواند و زمین
آب حیوانش روان شد از دهان
پیل ران را پای دل از جای شد
پیش او با صد ادب بر پای شد
در میان آورد با وی هر سخن
مهر او جا کرد اندر سینه اش
یافت تسکین ز التهاب کینه اش
گفت با خود آنچه خواهد آن بزرگ
درپذیرم گرچه بس باشد سترگ
گفت با او کانچه می خواهی بگو
هرچه مقصودت بود از من بجو
آنچه باشد مطلبت از من رواست
در بر ما دردهایت را دواست
کی تو را پیل فلک در زیر ران
ناقه ها رفته ز من صد یا دویست
وز شگفت انگشت بر دندان گرفت
یارب این سیمای بالادست چیست
اینچنینش طبع و فطرت پست چیست
جبهه اش بر ماه طعنه می زند
داند او مقصود من از این سفر
آنکه سازم کعبه را زیر و زبر
کنگرش با خاک ره یکسان کنم
دودمان او شرف زین خانه دید
خدمت این خانه او را برگزید
چونکه شد این آستان را پاسبان
گر تورا ره در حضور شاه نیست
هیچت اندر حضرت شه راه نیست
گر تو را در آستان هم بار نیست
رتبه خدمت در آن دربار نیست
خانه اش را سر به خاک راه نه
یا بجو خاکی که آن شه را گذار
گر بر آن افتد بر آنجا ره گذار
بوسه زن آن را به یاد پادشاه
بین کجا افکنده شه روزی نظر
یک نظر افکنده بر آنجا ز دور
وز نگاهی همچو طورش داده نور
رو در آنجا چاکری کن اختیار
پس بکن بر جمله شاهان افتخار
ای شه خوبان و ای سلطان جان
در حریم حضرتم گر بار نیست
گر مرا هم رخصت دیدار نیست
بینم آنان را که همراز تواند
روی تو بینند هر شام و سحر
از دو چشم جان خود نز چشم سر
دیدنم گر روی تو مقدور نیست
روی آن بینم که بیند روی تو
سوی آن پویم که پوید سوی تو
هرچه باشد از تو بر آن عاشقم
زشت و زیبا از تو چون پیداستی
عاشقم بر زشت و بر زیبا تمام
زنگیت را من یکی زنگی غلام
خار هر گل کز وی آید بوی تو
گفت با خود الغرض آن پیل ران
کی روا باشد چنین کس پاسبان
هیچ از این خانه با من دم نزد
یک سخن در حق این طارم نزد