بخش ۹۷ - تتمه حکایت عبدالمطلب با ابرهه - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۹۷ - تتمه حکایت عبدالمطلب با ابرهه
ملا احمد نراقیهیچش از این خانه غم در دل نبود
ورنه حرفی هم از آن مشکل نبود
دل پریشان از برای ناقه داشت
بر خلاص ناقه اش همت گماشت
یک دو اشتر در بر او اعتبار
بود افزون از سرای کردگار
اشترانش گفت تا واپس دهند
بلکه واپس اشتر هر کس دهند
یافت عبدالمطلب آن هوشمند
کز وی این خواهش نیفتادش پسند
یا که خود این ماجرا اظهار کرد
بر وی از این ره بسی انکار کرد
هم نکوهش کرد هم پرخاش کرد
سرزنشها و ملامتهاش کرد
کز دو اشتر دل پریشان داشتی
لیک امر کعبه سهل انگاشتی
کز رخ شه چشم بدبین دور باد
من شتر را خواجه ام ای ارجمند
خانه دارد خواجه ای بس زورمند
من شتر را مالکم ای نیک مرد
خانه دارد مالکی یکتا و فرد
خانه را باشد خدایی چیره دست
پیش دستش پست هر بالا و پست
خانه را باشد خداوندی جلیل
کمتر از موری برش صد نره پیل
مور لنگی را دهد فرمان اگر
عنکبوتی را کند گه پرده دار
چونکه گردد او ضعیفان را پناه
مور شیر افکن شود پرمور شاه
من شتر را بایدم درخواست کرد
کار خانه خواهد او خود راست کرد
خانه ای را کو خداوندش خداست
کی سخن در حق آن از من سزاست
من کیم تا شاه را یاری کنم
دارد او بنیاد عالم پایدار
خانه ایجاد از او شد استوار
کی پسندد خانه خود را خراب
این میان ما و تو باشد حباب
غم مرا باید خورم بر اشتوران
او غم خود می خورد ای پیل ران
از من افتاده است این اشتران
او بپاسد خانه خود بی گمان
این بگفت وز انجمن بیرون شتافت
اشتران بگرفت رو بر کوه تافت
کوه مشرف بر سپاه و بر حرم
تا ببیند کار پیل و خانه هم
روز دیگر پرده شب چون درید
تیغ بر کف خور ز خاور سر کشید
اشهب خور روی در میدان نهاد
پیل شب را لرزه بر تن اوفتاد
آنچنان بر خویش از دهشت تپید
کاخترانش پشه سان از تن پرید
سر برون آورد زین نیلی حصار
پیل شب را رنگ از پیکر پرید
رو بگردانید و تا مغرب دوید
ابرهه چون قلزمی آمد به جوش
وان سپاهش همچو ابری در خروش
در عقب لشکر چو بحری موج زن
رو به سوی کعبه آوردند زود
تا برآرند از بنایش گرد و دود
چون رسید آن پیل تا حد حرم
خانه حق چون نمایان شد ز دور
پیل را گفتی همان دم گشت مور
چشم کنجر چون به خانه اوفتاد
خشک شد چون چوب خشک ایستاد
هیبت آن خانه بستش دست و پای
که ش نشد مقدور جنبیدن ز جای
دور باش کعبه در دادش نهیب
آن نهیب افکند در پایش کتیب
هم ذهاب از یاد رفتش هم ایاب
ماند بر جا خشک و تن لرزان چو بید
آبش از چشمان چو چشمه می چکید
گه ز بهر سجده غلتیدی به خاک
تا ببستش دست قدرت پا و دست
نیرویش را نیروی قدرت شکست
پیلبانان آنچه بر وی می زدند
ناخجش بر تارک و پی می زدند
پیش نامد یک قدم از جای خویش
رفته گویا تا شکم اندر خلیش
گر ببندد پای تن را لای گل
پای دل را لیک بندد لای دل
ای برادر اهل دنیا زین سبب
چونکه هستند از هوای طبع خویش
رفته از پا تا به سر اندر خلیش
در خلیش کار و بار این جهان
در خلیش خانه و فرزند و زن
در سرش بگذشته سیصد نی نژن
یک قدم یارای رفتنشان نماند
در میان ره چو خر در لای و گل
مانده ای در گل نشسته پای دل
گاهی از مقصد چه آمد یادشان
گه به سوی راه مقصد سر کشند
پایشان لیکن چو باشد در خلیش
در خلیش نفس و طبع و وهم خویش
نیست ای وای از دل مهجورشان
بارشان سنگین و مرکبشان ضعیف
با ضعیفی مانده در لای کثیف
از پس و از پیش دزدان در فریش
همرهان چست و چابک رفته پیش
در کریوه مانده این بیچارگان
بارشان سنگین و مرکب ناتوان
درجهانند از خلیشی پای خویش
پای دیگرشان جهد اندر خلیش
ناقه هاشان لنگ و لوک و لوث و کور
جاده هاشان سنگلاخ و لوش و لور
دزدهاشان در کمین در راهها
من هم از آن رهروان هستم یکی
عاجزی بی دست و پایی هوشکی
مانده چندین مرحله از قافله
ناقه ام افتاده از پا ای دریغ
بار من خروار خروار ای دریغ
بار نبود اینکه من انباشتم
کوه را بر دوش خود بگذاشتم
ای خدا فریاد از این البرز کوه
جانم از این کوه آمد در ستوه