بخش ۱۱۴ - در بیان حکایت میرفندرسکی و کفار روم و فرنگ
ملا احمد نراقیآن شنیده ستی که میرفندرسک
کش بود یا رب ختام روح و مسک
در سیاحت بود در پهنای هند
تا به شهری آمد از اقصای هند
شهر آبادان چه فردوس نعیم
ساکنانش لیک سکان جحیم
سجده بت می نمودند آشکار
بت پرستی اهل آنجا را شعار
اندر آن بتخانه های زرنگار
خارج از تعداد و افزون از شمار
چون به آن شهر آمد آن میر سترگ
کرد آمیزش به هر خرد و بزرگ
آشنایی با همه بنیاد کرد
راجه و رای و برهمن شاد کرد
روزی از بهر تماشا رفت پیر
جانب بتخانه اعظم دلیر
قبه ای دید از رصاص و از رخام
بر ستونهایی که بود سنگ خام
قبه ای چون قبه گردون رفیع
ساختش چون پهنه هامون وسیع
مانده برجا دیرگاه از داستان
در و یاقوت آنچه آنجا رفته کار
از حساب افزون و بیرون از شمار
همچو فرعونش برون زیب و بها
از اکابر خلقی انبوه اندر آن
بهر خدمت بسته دامان بر میان
خلق دیگر از سر عجز و نیاز
از برای بت در آنجا در نماز
اندر آمد میر با تمکین نشست
پشت کفر از بار تمکینش شکست
بت پرستان دور او گشتند جمع
همچو آن پروانه اندر گرد شمع
گفتگو را در ز هر سو باز شد
بت پرستان را ز بس فرمود میر
شد بلند از بت پرستان وای و ویر
یک برهمن زان میان لب باز کرد
پس به این نکته سخن آغاز کرد
جمله فرسادان پیشین و پسین
سالها افزون بود از دو هزار
تا که این بیت الصنم شد استوار
در بنایش رخنه ای نامد پدید
مسجد اسلامیان پنجاه و شصت
بودی ار حق دین اسلام این بنا
ور نبودی اصل آنها سست و مست
همچو آن بتخانه ها ماندی درست
پاسخش داد اینچنین میر جلیل
عکس می بخشد نتیجه این دلیل
زانکه آن نامی که گر خوانی به کوه
ریزد از هم کوه با فر و شکوه
بر بسیط خاک اگر خواهد جلال
نی از آن ماند دها و نی تلال
مهر نورافشان از آن در التهاب
کی گذارد مشت خشت و خاک را
طاعتی که آن را فلک ناورد تاب
کوه از تحمیل آن کرد اضطراب
کی تواند سنگ و گل آن را کشید
مسجد و محراب ما زین درخمید
کی شود بر پشه ای پیلی سوار
کی توان کردن به موری کوه بار
نور این نام گران بر طور تافت
طور را تا پشت ماهی برشکافت
رود نیل این نام نامی چون شنید
آتش سوزان از این نام جلیل
سرد و سالم ماند از بهر خلیل
احمد از این نام گردون را شکافت
در شب معراج و ره بر عرش یافت
ماه را شق کرد ازین نام آن جناب
با چنین نامی بگو ای هوشیار
مسجد و محراب کی گیرد قرار
سنگ و خشتی را توانایی کجا
تا بماند با چنین نامی به جا
کوه را قرآن فرو ریزد ز هم
مسجدی را گر شکست آرد چه غم
ای بزرگان نام با عز و جلال
هم جلال از او هویدا هم جمال
می ستاند جان و هم جان می دهد
می رساند درد و درمان می دهد
اضطراب از او و اطمینان ازو
بحر را آرام ازو توفان ازو
آن کند در کسوت قهر و جلال
این کند در پرده مهر و جمال
آنچه گویند از ثنا و آفرین
زیر هر لطفی بود کوهی دفین
دارد اندر بر دو صد گنج گران
هر یکی صد شعله اش در بر فزون
چون بتابد خاک و چوب ای نیکبخت
نزد کوه و شعله و توفان سخت
ای برهمن گو که این بیت الصنم
کاندر آنجا بانیان شد در نژم
هیچ نام حق در آنجا شد بلند
شد جبینی اندر آنجا خاک مال
ناله ای از دل بگردون سر کشید
آنچه گویند اندر این بتخانه ها
نی ورا قدری نه وزنی نی بها
لفظ بی معنی و مشک بی شراب
هیچ باشد هیچ هرگز هیچ هیچ
هیچ چیزی نفکند در تاب و پیچ
کی خری لنگیده از یک پر کاه
کی شکسته اشتر از بار نگاه
نام حق بتخانه هاتان گر شنود
یا کس آنجا بهر حق سجده نمود
یا در آن از سینل یک ارجمند
یا در آنجا کس بگوید نام حق
وانگهی ماند به جا بیت الصنم
هم نریزد سقف و بنیادش ز هم
آن زمان می باید این گفت و شنو
تا نبینی ش اینچنین غره مشو
جنگ با مردان نکرده در مصاف
از دلیری در بر مردان ملاف
تا نگردی از خود ایمن ای عمو
تا بود در خانه خاتونت جوان
ای پسر کس را نگویی قلتبان
آن برهمن گفت کرد او را حضور
باشد از همدان ز ما دور است دور
ملک اسلام از چه نبود این دیار
دین اسلام از چه نبود آشکار
مسلمی چون تو در آن دارد گذار
و اندر آن بیت الصنم هم برقرار
با تو همره آن لب تکبیر گوی
کف ببر بالا و سر آور فرود
هرچه خواهی کن رکوع و کن سجود
اشک چشم خویش تا مرکز رسان
بت پرستان جمله از جا خاستند
این سخن را شاخ و برگ آراستند
تا دل مرد بزرگ آمد به جوش
پس ز راه دین و پاک اعتقاد
تا رسد الهامش از یزدان پاک
روز سوگ و ماتم بتخانه هاست
نام یزدان سازم اینجا آشکار
هم بت بتخانه اندازم ز کار
ریزم از هم لات و عزی و منات
این بگفت و سوی منزل باز شد
کی خدا من می شناسم خویش را
می شناسم عجز این درویش را
مانده ام در دست آن زار عجوز
ای خدا نفسم بتی در آذر است
وین تنم بتخانه و من بت پرست
کی توانم گفت بت خواهم شکست
یا کنم بتخانه را ویران و پست
من اگر می بودمی خود بت شکن
نفس خود بشکستمی چون کوهکن
من اگر بتخانه ویران کردمی
کی تن خود را چنین پروردمی
با برهمن آنچه من گفتم تمام
من نگفتم گفت توحید آن کلام
سر برآورده بگفت او آنچه گفت
الغرض آورد آن شب را به روز
در نیاز و عجز و آه و درد و سوز
کای خدا گفتی توام الق عصاک
که تو فرمودی بزن خود بر محک
مست و سرشار آمدم از جام تو
پس فکنده ستم عصا بر نام تو
روز دیگر چون خور از مشق دمید
اهل آن شهر از سیاه و از سفید
از بزرگ و کوچک و برنا و پیر
عالم و عامی و سلطان و وزیر
جمله بسپردند با طبل و علم
پس به توری و به دیبا و حریر
هم به در و گوهر و مشک و عبیر
پس به پیش بت به پا برخاستند
چون مسلمانان که بر گرد حرم
آفرین خواندند او را و سپاس
خارج از تصویر و افزون از قیاس
اهل آن شهر از نساء و از رجال
در تزلزل اندر آنجا تا زوال
چشمشان بر راه پیر نیک رای
کز در آمد لب پر از ذکر خدای
قامتش خم گشته از بار خضوع
دیده اش رودی ز سیلاب دموع
رفت بر بام و اذان آغاز کرد
صد در رحمت در آنجا باز کرد
چونکه گفت الله اکبر گشت فاش
بر در و دیوار آن شهر ارتعاش
ارتعاش و شادی و وجد و نشاط
ارتعاش و شوق و رقص و انبساط
مردمان از هر طرف بی اختیار
هر تنی از هر کناری سر کشید
پس به توحید خدا لب را گشاد
غلغل و غوغا در آن شهر اوفتاد
زاغ کفر از انجمن پرواز کرد
مرغها در آشیانها ز اهتزاز
پر زدند و نغمه ها کردند ساز
کودکان پستان فکندند از دهان
استران اسبان گاوان و خران
برکشیدند از نشاط و از شعف
اندر آن ساحت نسیمی بروزید
لاله و نسرین شکفتن کرد باز
غنچه خندید و گلاب از گل چکید
سرو رقصید و صنوبر قد کشید
بید شد واله چنار افراخت قد
گل به تخت شاخساران تکیه زد
چشم نرگس باز شد از خواب ناز
عطرافشان شد هوا بر باغ و راغ
شد زمین خرم ز هر سو رست باغ
آبها صافی شد و عذب و زلال
بر سر هر شاخ پیدا شد یسال
نور توحیدش قرین و یار بود
ابتداع جمله بر توحید او است
مغز شد توحید جز توحید پوست
نورها از چشم و دل مستور شد
سر وحدت چون به ظاهر شد عیان
سر برآرد نور وحدت از نهان
یا به یاد آید کسی ز ایام حق
نور پنهان سر برآرد از افق
پرتو اندازد به اجزای وجود
مست وحدت همچو آتش در نهاد
نام حق این سنگها را چون زناد
بال و پر در آشیان بر هم زند
از شعف بگشاید از هم بال و پر
وحدت آن تخم است در خاکش قرار
یاد حق باران و باد نوبهار
هست توحید اندرو لعل و گهر
کرده شب پنهانشان از هر نظر
یاد حق آن صبح روشن شد که گشت
روشن از آن خانه و صحرا و دشت
از اذان چون فارغ آمد آن بلال
بخش ۱۱۴ - در بیان حکایت میرفندرسکی و کفار روم و فرنگ - ملا احمد نراقی | ناهید