بخش ۱۲۱ - رجوع به تتمه حکایت زلیخا و حضرت یوسف - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۱۲۱ - رجوع به تتمه حکایت زلیخا و حضرت یوسف
ملا احمد نراقیآن زلیخا بود در این گفتگو
کامد از دروازه بانگ طرقوا
ره دهید ای قوم تا جان بگذرد
شاه مصر و ماه کنعان بگذرد
ره دهید ای خارها گلزارها
ره دهید این نخل شکربارها
گل به صحرا می رود از بهر گشت
رشک صد گلشن شود امروز دشت
آن شکار افکن شه چابک سوار
سوی صحرا می رود بهر شکار
نافه ها ریزید اندر دشت و کوه
ای گروه آهوان با صد شکوه
نافه اندازید عطرافشان کنید
دشت و صحرا را عبیرستان کنید
گرد آیید ای همه نخجیرها
سینه بگشایید سوی تیرها
آری آری تیر آن شه دلکش است
تیر او در سینه و در دل خوش است
سینه بگشایید تا آن تیر پاک
از کمان چون جست ننشیند به خاک
حیف باشد تیر آن شه بر زمین
گو بیا بر جان غمناکم نشین
ور نشیند تیر دلدوزش به گل
گیرم و بوسم زنم بر جان و دل
پس کشم از جان و بوسم ناوکش
بر دو کف گیرم برم تا حضرتش
پاک آن پیکر که گردد خاک راه
خاک آن گرد و غبار و آن غبار
چون زلیخا شور چاووشان شنید
هوش از سر رنگش از عارض پرید
با دل پر درد و جان پرگداز
باز میدار و نظر در راه کن
چون رسد آن شه مرا آگاه کن
منتظر تا کی رسد آن شه قباد
ناگهان آمد برون فوجی سوار
با زلیخا گفت کاینک شه رسید
آن مه رخشنده از مشرق دمید
گفت نی نی یوسفم در این میان
نیست بالله زان نمی بینم نشان
زین سواران بوی نسرین و سمن
فوج دیگر شد نمایان گفت هی
همچنین هر فوج از ایشان می رسید
در میانشان می شد این گفت و شنید
ناگهان فوجی نمایان شد ز دور
نورشان پوشیده نور ماه و هور
گفت اینک یوسف و از هوش شد
راه سیل از دیده بر هامون گشاد
چون رسید آنجا عنان را داشت باز
در کنار راه دید افتاده ای
نیم جانی تن به مردن داده ای
بی زبان و چشم اما بحر و بر
بی زبان دارد به او صد گفتگو
دیده نی اما نظر دارد بر او
گفت با یاران که آیا کیست این
بیش از امروزی نخواهد زیست این
تیر شستی خورده صیادش کجاست
نیم بسمل مانده جلادش کجاست
بوی یوسف بر مشامش چون رسید
تیر شست توست کز پایم فکند
گردنم را هم تو افکندی به بند
دست و پایم بسته زنجیر توست
جان کباب از آتش بیداد توست
دل خراب از جور بی بنیاد توست
دل نشد نرمت از آن بیدادها
از تو بر من آنچه شد بر کس نشد
من زلیخایم که نامم نیست باد
در جهان کافر به روز من مباد
چون شنید این ماند آن شه در شگفت
سیل اشک از دیده باریدن گرفت
برکشید آهی و گفت از درد و سوز
ای زلیخا این چه حالست و چه روز
گفت جور تو به این روزم نشاند
از جفایت نی شبم نی روز ماند
زلف پر تاب سمن بویت کجاست
آن گل صد برگ رخسارت چه شد
آن دو عناب شکر بارت چه شد
سرو خوش رفتار بالایت کجاست
گفت ای جانم چه می پرسی ز من
حال اینها را بپرس از خویشتن
گفت یوسف این بود حال برون
ای زلیخا چون بود حال درون
گفت بنگر اندرین چوب ای عزیز
آهی و آتش بر آن چوب اوفتاد
یک نفس زد چوب خشک آتش گرفت
ز آتش او ماند یوسف در شگفت
سوخت نی بستی که بودش سر به سر
نیست یاران این نخستین کار عشق
سوخته جانها بسی از نار عشق
کرده است این کارها بسیارها
رخنه ها افکنده در ایمانها
بس گدایان را نشانده بر سریر
بس شهان را از سریر آورده زیر
ای بسی جانها که فرسوده است عشق
تا جهان بوده چنین بوده است عشق
عشق نارالله و نورالله بود
هرکسی از سر عشق آگاه نیست
بوالهوس را در حریمش راه نیست
عشق برقست و هواها خار و خس
شعله اش اندر میان تا لامکان
می نگیرد لیک این برق یمان
در گلستان افتد اما غیر گل
سوزد اما هرچه هست از جزو و کل
هرچه غیر از کل بسوزاند تمام
برق آنجا ماند و کل والسلام
پس کشد کل را سوی کل آفرین
هر دلی کز عشق جانان روشن است
پس یقین می دان که آن دل گلشن است
گلشنی اما نه از این آب و خاک
خاک آن باشد سراسر جان پاک