بخش ۱۹۲ - در خواب دیدن شخصی عابدی را که مرده بود و استفسار احوال آن نشأة
ملا احمد نراقیآن یکی از نیکبختان سعید
عابدی را بعد مردن خواب دید
گفت حق با تو چه کرد ای نیکبخت
گفت بستم چون ازین ویرانه رخت
خواستند از من در آن عالم عمل
هین چه آوردی بیاور بی مهل
عرض کردم من نماز و روزه را
وردهای هر شب و هر روزه را
وعظ و تدریس و جماعاتم همه
فکر و ذکر و علم و طاعاتم همه
صد خلل گفتند هریک را فزون
مانده من حیران و دلگیر و زبون
دست خالی گردن کج ناامید
مانده آنجا لرز لرزان همچو بید
موقعی کان زهره شیران درد
دست و پا گم کرده ای را چون بود
صد چو جبریل و چو میکاییل گرد
گشته آنجا هر یکی گنجشک خرد
انبیا در اضطراب و ارتعاش
اولیا در ناله های جان خراش
چون بود حال دل درمانده ای
