بخش ۱۹۳ - مناجات به درگاه قاضی الحاجات - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۱۹۳ - مناجات به درگاه قاضی الحاجات
ملا احمد نراقیای خدا ای بی پناهان را پناه
ای تو بر شاهان عالم پادشاه
ای نهان از جسم و جان دیدار تو
گم شده عقل و خرد در کار تو
هم خداوند خداوندان تویی
هم دوای درد بی درمان تویی
آب توفان زای را کردی تو پل
آتش سوزنده را کردی تو گل
گرگ شد گویا به پیراهن ز تو
پیرهن شد شاخ نسترون ز تو
من چه گویم ظاهر و باطن تویی
ای خدا هم اول و آخر تویی
گردن عالم به بند طوق توست
آسمان در چرخ و رقص از شوق توست
ای خدا من هرچه گویم آن نه ای
در ثنایت آنچه جویم آن نه ای
ای تو عذرآموز هر شرمنده ای
ای تو روزی بخش هر جنبنده ای
ای خدا دانم که من بد کرده ام
لیک از من آنچه آمد کرده ام
هم تو آن کن آنچه می شاید ز تو
ای جهان را آنچه می باید ز تو
من ندارم لیک غیر از تو کسی
هرکه از من می گریزد گو گریز
چون تو باشی گو نباشد هیچ چیز
هم پناه و هم گریز من تویی
دست من گیر ای جهان را دستگیر
ده پناهم ای تو عالم را گزیر
چون روم نومید یا رب از برت
در ره امید و بیم افتاده ام
در جنابت منتظر ایستاده ام
گرچه کردم من بسی جرم و خطا
از من آید ذلت و از تو عطا
گر سیاه است ای خدا ما را گلیم
گر دریدم خود به دستم پرده را
چون تو را ستار دیدم ای خدا
هر دمم جرم و گناه تازه ای ست
از تو لیک انعام بی اندازه ای ست
گر به جرمم مکر شیطان افکند
لطف تو سوزی به جانم می زند
از من آمد گر خطایی یا فساد
رازی آموزی دهی توبه به باد
گر زنی زخم و دوصد مرهم نهی
ور کنی قهرم دوصد رحمت دهی
گر ز من جرم است انعام از تو است
گر ز من گامی است صد گام از تو است
ای خدا ای من عطایت را رهین
بنده ای از بندگانت را کمین
یک نفس کو کز تو ناید صد عطا
ساعتی کو نآمد از من صد خطا
کو دهان و کو زبان و کو کلام
تا بگویم شرح آن انعام عام
آن کدامین لطف و احسان گران
که نکردی با من ای سلطان جان
وان چه زشتی و ز هر زشتی بتر
که نکردم من که صد خاکم به سر
در رحم دادی مرا جا از کرم
کاسه ای کردی ز بالا واژگون
کاین تنت را سر بود ای ذو فنون
پنبه دانی را به هم آمیختی
کاین دو باشد دیده بینای تو
آسمانها را در آن دادی محل
جمله اسما را بر آن آموختی
هین برو بشنو ازین بانگ کراخ
هم کشیدی ساقها کاین پای تو
هم دو ساعد کین کف گیرای تو
آنچه باید در درون و در برون
جمله را دادی ز امر کاف و نون
روح را با جسم دادی ارتباط
غیب را دادی به شاهد اختلاط
پس ره بیرون شدن زان تنگنای
پا نهادم چون به صحرای شهود
پهن کردی سفره انعام و جود
خون برایم شیر کردی در جگر
هم ز پستان شیر را دادی ممر
گریه یادم دادی از بهر خبر
در دل او گریه را دادی اثر
تلخ کردی خواب شیرینش به کام
نی ز کرم اندیشه کردی نی به حام
تا تنم پرورده شد در این جهان
سخت شد هم پی مرا هم استخوان
سی و سه دندان برایم ساختی
پس ز شیرم سیر کردی وز غذا
هم نگهبانی ز هر پست و بلند
هم به تابستان کتان پوشیدیم
هم کلاه و موزه ای صاحب منن
در پناه آوردیم از گرم و سرد
تا شدم زفت و کلان و شیر مرد
هم مرا دادی توانایی و گوش
هم خرد هم عقل و دانایی و هوش
نی به تقلید شنیدن چون عوام
در جهان کردی بلند آوازه ام
هم عطا کردی ز نیکانم نژاد
هم ز اخوان نکو بخت استناد
هم سرم از هم سران افراشتی
دادیم پوران و دختان پاکزاد
پاک زاد و پاک دین پاک اعتقاد
پرده پوشیدی به روی کار من
ستر کردی بر من ای ستار من
کرده ام ناکرده می پنداشتی
خواندمت کردی اجابت هر زمان
آنچه گفتم زانچه دانستم هزار
بد یکی بل کمتر از یک بی شمار
وانچه آن را من نمی دانم حساب
گر نویسم می شود هفتصد کتاب
از تو اینها وانچه آن آمد ز من
شرح آن نه از خامه آید نه از سخن
از سرم تا پای ذنبست و خطا
از قدم تا فرق جرم است و جفا
وز گنه چون بید لرزیدم همی
ای خدا با این گناه بیشمار
ای خدا آن کن که فضلت را سزد
شاکله ی تو جمله فضل است و عطا
شاکله ی من جمله عصیان و خطا
ای خدا دانم که من بد کرده ام
آنچه کردم لیک با خود کرده ام
آمدم اکنون برت ای ذوالکرم
این ندم را گر بگفتم بارها
توبه ها بشکسته ام بسیارها
خود تو دادی یاد این عذر ای رحیم