بخش ۲۰۰ - بقیه حکایت قاضی و خصم مردی که گوش او مجروح بود - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۲۰۰ - بقیه حکایت قاضی و خصم مردی که گوش او مجروح بود
ملا احمد نراقیگفت قاضی گوش او را ای عمو
از چه رو دندان گرفتی روی رو
گفت خصم ای قاضی با داد و دین
افترا گوید نکردم اینچنین
عرش را ثابت کن آنگه نقش کن
ورنه بگذر ترک نقش و عرش کن
مدعی را گفت قاضی کو شهود
اندرین مطلب بیاور زود زود
گفت ای قاضی به غیر از این دو تن
هیچکس اینجا نبوده بی سخن
گر کسی بوده است کو گوید که بود
ورنه بشمارد دیت را این عنود
گفت قاضی هی چه می گویی بگو
دیگری غیر از خود و او را بگو
گفت غیر از او و من ای مؤتمن
دیگری آنجا نبود از مرد و زن
گوش خود بگرفت با دندان خویش
کرد آن را پاره پاره ریش ریش
گفت قاضی این چه ژاژ است و قصار
پیش چون من این سخنها واگذار
او نه اشتر تا تواند گوش خویش
هم به دندان خود کند مجروح و ریش
آنچه گفتی ممکن و درخور بدی
جمله گفتند از کهین و از مهین
غیر اشتر یا شترمرغ ای شگفت
کی تواند گوش خود دندان گرفت
خصم گفتا بنگر ای عاجز نواز
گرنه اشتر تا بگیرد گوش خویش
همچو اشتر لیک باشد گردنیش
گرنه ابلیسند این قوم خسیس
گردنی دارند لیکن چون بلیس
همچو شیطان زین سبب گردن کشند
در تلاطم روز و شب چون آتشند
هست ازین گردن درازیهایشان
شرحه شرحه گوش جسم و گوش جان
خون جان از گوش و گردنشان نهان
ناله جان شان رود تا آسمان
حالمان گردیده از شیطان تباه
هرچه کردند از گناه و خوی بد
لعن بر شیطان کنند افزون ز حد
نسبت آن را به شیطان می کنند
خود بری از ذنب و عصیان می کنند
رو رو ای شیطان کمین شاگرد تو
هست شیطان خفته زیر ورد تو
گرچه شیطان را بود گردن طویل
غافلی از گردن خود ای جلیل
هی بزن این گردن ای گردن دراز
گردنی کوته بجو با آن بساز
هین ببین این گردن نفس لعین
از زمین بررفته تا عرش برین
ورنه می بینی به هم پیچیده است
گردن خود را به تو دزدیده است
کاسه ای دارد بسی زفت و بزرگ
گردن و سر کرده در کاسه نهان
چون برآرد می کشد تا کهکشان
هان و هان غافل مشو زین سنگ پشت
کو هزاران چون تو را این سنگ کشت
نیست پیدا زان سری و گردنی
باش تا پیدا شود صیدی ز دور
بین که گردن می کشد چون لندهور
درکشد از ایروان تا قیروان
درکشد هم سعد را هم نحس را
ای که گویی نفسم آرامیده است
سخت می بینم تو را بلعیده است
کاسه هایش بر سرت بالا و زیر
سر برآورده است از دوش و سرت
طعمه می جوید تورا این تندبار
تا تو را بلعد کشد اندر گلو
یا بکوبی هم سر و هم دم او
در تلاطم تا بود لوامه است
با تواش صد جنگ و صد هنگامه است
عقل مار افتاد و نفست اژدها
روز و شب دارند با هم ماجرا
گر تو کوبیدی سر او می کند
ور تو را بلعید و عقلت را شکست
وای تو نفست کنون اماره است
تا نبلعیده تو را ای مرد خوب
سنگ برگیر و سر آن را بکوب
سنگ چه بود ترک خواهشهای او
سنگ چه بود یاد آن یار قدیم
تطمین القلب باالذکرالحکیم
یاد او شاخی است انسش بار و بر
هر هوا و هر هوس را پاک سوز
تیشه ای باشد هوس را ریشه زن
نی گذارد خانه نی سامان نه سر
هرچه غیر از دوست چون اختر بود
کی تواند کس بفهمد غور عشق
طور عشق ای جان ورای طورهاست
عشق را هم لطفها هم جورهاست
لطف عشق از جان شیرین خوشتر است
جور او از لطف او شیرین تر است
مذالفت العشق و داعت الرسوم
طابت الاکدار صالحت الخصوم
عشق را با رسم و عادت کار نیست
یا مریض العشق لاتبغی الدواء
یا ندیمی یا خلیلی بالا له
یا ندیمی فی اللیالی الغاسقه
یا سمیری دع حکایات العقول
لم یصح ربک ولم تدلو السحر
من روایات الثقات الصادقین
لا تقل لی عن بعید او قریب
بازگو از نجد و از یاران نجد
تا در و دیوار را آری به وجد
شمه ای از حال یاران باز گو
شب دراز است ای ندیم قصه جو
با دل بیمار من گو ای ندیم
سر کن از خورشید رخسارش سخن
شب دراز است ای رفیق نیکخو
باز شیرین بر سر جور و جفاست
باز رویش شمع بزم خسرو است
بزم خسرو را ز رویش پرتو است
عشرت او باز در مشکوی اوست
روی شبدیزش به سوی کوی اوست
می کشد فرهاد مسکین جام خون
تیشه آیا می زند بر بیستون
یا ز دستش تیشه افتاده کنون
گر کنون در بیستون فرهاد نیست
پس بگو این ناله و فریاد چیست
سخت می آید به گوش من روان
ناله ها از بیستون ای دوستان
ناله ای کز جز دل ناشاد نیست
این به غیر از ناله فرهاد نیست
می درخشد برقی از آن کوهسار
سخت می آید به چشمم آن شرار
برق اگر نه از تیشه فرهاد خاست
پس بگوییدم که این برق از کجاست
کی ز جانش عشق شیرین پاک شد
عشق خود شهباز و رحمانی بود
تن اگر شد خاک جان خود زنده است
پا نهاده هر کجا روزی به ناز
جان در آنجا در طواف است و نیاز
شد چه از شیرین و فرهادت فراغ
رو ز لیلی و ز مجنون کن سراغ
ای ندیم احوال مجنون باز گو
زانکه من دیوانه ام دیوانه جو
باز باشد چشم مجنون خون فشان
لیلی اندر حی چمد دامن کشان
باز مجنون سر برد با دام و دد
باز وحشیشان به هر سو می رمد
باز با گوران و آهویان دشت
هست روزان و شبان در سیر و گشت
بسته آیا بر بنی عامر هنوز
ناله اش خواب شب و آرام روز
باز لیلی بر سر خشم است و ناز
یا در صلح و عنایت کرده باز
آیدم در گوش جان از کوی نجد
ناله ها گاهی به حسرت گه به وجد
دل هزاران ناله ها پر خون بود
این اثر از ناله مجنون بود
بوی جان می آید از اتلال نجد
ساعتی با من بگو احوال نجد
ای خوشا نجد و خوشا یاران نجد
باز گو با من از ایشان ای ندیم
زنده فرما امشب این عظم رمیم
ورنه بگشاید تو را امشب زبان
گوش ده تا من بگویم داستان
در نشاط آرم زمین تا آسمان
ای ندیم امشب به چشمم خواب نیست
در سرم هوش و دلم را تاب نیست
نیم عقلم بود آن هم شد ز دست
نیم هوشم بود گشتم مست مست
این چه شور است ای خدا در جان من
هرچه غیر از یاد جانان سوخته
عشق می گیرد عنان از دست من
تا چه سازد بر تن نی بست من
ای خدا فریاد از این خون گشته دل
داد از این دیوانه طاقت گسل
عقل از آنجا رفت و پا بر راه زد
عشق بی پرواست چون پروا کند
کی ز عقل و جان و سر پر وا کند
هرچه آنجا دید در آتش کشید
عشق چه بود آشنا بیگانه کن
فیلسوفان را همه دیوانه کن
نی شناسد سر ز پا نی پا ز سر
نی بود در قید دختر نی پسر
نی ز سر پروا کند نی تن نه جان
نی شناسد خانه و نی خانمان
سر به کف گیرد که ای جانان من
این سر فرزند من این جان من