بخش ۲۰۳ - خواب دیدن ابراهیم ع که اسماعیل را قربان کند
ملا احمد نراقیپس در آن شب وه چه شب نوروز او
روز نوروز جهان افروز او
وه چه شب رشک هزاران روز عید
وه چه شب صبح سعادت را کلید
وه چه شب مشکین تر از گیسوی یار
وه چه شب خوشبوتر از مشک تتار
شب نه بل خلوتسرای اهل راز
ناز گاه آن نگار دلنواز
شب نه بلکه آن نگار نازنین
کرده افشان زلف مشکین بر جبین
دید ابراهیم آن شب در منام
کآمد او را از قباب عز پیام
هین بکش در راه من فرزند خویش
بگسل از جز یاد ما پیوند خویش
سر ببر از تیغ اسماعیل را
ره مده در خواب خود تأویل را
خواب تو کی خواب شیطانی بود
روحشان در آسمان باشد به خواب
اهرمن را کی بود آنجا نشان
جانشان خود آسمان دیگر است
یاد حق آنجا شهاب انور است
خون آن را در ره ما کن سبیل
دیگری را اندر آنجا ره کجاست
هرکه آنجا بی محابا پا نهد
غیر یک دلبر نمی گنجد به دل
روی من بی پرده هر سو جلوه گر
هین برو کفاره آن دیدار را
غرق خون او کن این رخسار را
کشته خواهد غیرت ما غیر را
در گشا فردا صباح الخیر را
هین برو آن سر جدا کن از بدن
در سر کویم به خاک و خون فکن
خواهم آن سر از تو در دامان تو
هین ببر آن سر به دامان ای خلیل
هم در آغوش افکن آن جسم قتیل
آن سر و تن را فکن در راه ما
گو که می خواهد چنین آن شاه ما
پیکرش در خاک و خون غلطان کنی
زین بشارت جست از جا آن خلیل
هر دو دست خویش بر چشمان نهاد
چتر دولت سایه بر فرقم فکند
جان فدای لطف بی اندازه اش
من کجا و این عنایت از کجا
جز برای خود نمی خواهد مرا
چون تو را از بهر خود خواهد خدا
سازدت از هرچه غیر از خود جدا
صد سبب سازد که تنها سازدت
از زن و فرزند دور اندازدت
تا گریزد هر کسی از کوی تو
تا تو را سازد ز جسم و تن ملول
تا تو را از بهر خود سازد قبول
یا به سیلابش دهد یا صرصرش
یا بر آن برقی بریزد یا شرار
کای برو جز تخم مهر من مکار
با تو فرزند تو در جنگ آورد
تا جدایی افکندتان در میان
کز همه بری و پیوندی به او
بگسلی از جمله دل بندی به او
هان غیور است آن نگار پرده دار
در ره او ترک خوف و بیم کن
سازدت تسلیم خواهی یا مخواه
چون تورا خواهد که آن آن شوی
سوی خود می خواندت با صد شتاب
ور نرفتی می کشد با صد طناب
سوی خود در خاک و خونت می کشد
جان فدایش بین که چونت می کشد
می کشد گاهی به خشم و گه به ناز
رشته گه کوته کند گاهی دراز
چونکه می خواند روان شو سوی او
سینه و سر کن قدم در کوی او
گه به زانو گه نشسته گه به سر
سر برهنه پا برهنه لوک و لنگ
پا گهی بر خار میزن گه به سنگ
گه نشسته گه پیاده گه سوار
خفته گاهی بر یمین گاهی یسار
سینه میکن بر زمین و شو روان
مارسان می پیچ بر خود سوی آن
تا تو را خواند برو با عز و ناز
ورنه خواهد بردنت با ترک تاز
چونکه خود رفتی برش نازت کشد
پیش باز آید به خود بازت کشد
ور ببردت سوی خود نازت کند
گه شکر ریزد به کامت گاه سم
لیک سمش داروی جان پرور است
آتش او زآب حیوان خوشتر است
سیم و زر را خالص و بی غش کند
سازد از این تاجهای زرنگار
یا کند زان گوشوار خوش گهر
وای وای آنکو به پای خود نرفت
نی کشیدندش به خود با بند زفت
وای او اخلد الی الارض مهان
تا ابد خوار و ذلیل و مستهان
عاقبت خیر است و عیش تا ابد
خود روی خواهی و خواهی او کشد
این سخن پیداست او را واگذار
بخش ۲۰۳ - خواب دیدن ابراهیم ع که اسماعیل را قربان کند - ملا احمد نراقی | ناهید