بخش ۲۰۸ - رفتن شیطان نزد هاجر به حیله گری و نومید شدنش - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۲۰۸ - رفتن شیطان نزد هاجر به حیله گری و نومید شدنش
ملا احمد نراقیهست چون در امر حق بس مصلحت
مصلحت ها آدمی را منفعت
مصلحت چه بود سعادت تا ابد
ملک سرمد قرب سلطان احد
آن عدوی پشت در پشت کهن
دشمن ایمان و عقل و جان من
چون نیاید در حنین و در فغان
از چنین حکمی سعادت وقف آن
چون ننالد همچو مام مرده رود
خاصه باشد با عداوتها حسود
می نگردد فیض حق از نیک و زشت
منقطع بهر حسود بد سرشت
آن حسود بینوای بی خرد
هر دمی صد نیش حسرت می خورد
فیض حق بر نیک و بد باشد روان
هر کسی را بهره ای باشد از آن
هر یکی تیری بود فیضی نهان
حاسد بیچاره را بر جسم و جان
نیست سوزی بدتر از سوز حسد
می گدازد مرد را جان و جسد
بی خبر محسود اندر خواب خوش
در همه شب حاسد اندر درد شش
آن به شادی کاینک آمد فیض حق
این ز چشم فیض حق در دق و دق
این به شکر حق همی رطب اللسان
آن به سوز دل به فریاد و فغان
از حسد شیطان جگر را چاک کرد
بر زمین افتاد و بر سر خاک کرد
رخنه اندازیم در این خاندان
این بگفت و چاره جویی ساز کرد
خدعه و دستان و مکر آغاز کرد
گفت راه چاره کار از زن است
هم در اول یافتم از زن ظفر
تا برون کردم ز جنت بوالبشر
زین طمع شیطان چه پیری قد کمان
حلقه بر در زد عصا بر دست او
گفت پیری ناصح و فرزانه ام
آشنا جانم به تن بیگانه ام
خیر خواهم دوستم آگه ز کار
عاقبت بین پند گو و هوشیار
سوی من خوانید آن بیچاره زن
تا به او سازم عیان رازی نهان
هاجر آمد لرز لرزان پشت در
گفت ای پیر دوتا چه بود خبر
مکر گردون چیست آن با من بگوی
چاره ای گر باشدت آن را بجوی
آهی از دل برکشید و زار زار
گریه ها سر کرد چون ابر بهار
گفت با تو چون بگویم این خبر
چون به جانت افکنم شور و شرر
گر نهان سازم بسوزد استخوان
ور بگویم آتش افتد در زبان
چون توان این آتش اندر جان نهفت
ور بگویم چون توان این راز گفت
آه از اسماعیل آن سرو روان
صد هزاران حیف از آن نوجوان
گفت چون شد او بگو ای کنده پیر
ای زبانت شعله و لفظت شریر
گفت می دانی که ابراهیم زار
می برد او را کجا این دل فکار
بزم کو و سفره کو ایوان کجا
بهر کشتن برد او را در منا
برد او را تا بریزد خون او
صد دریغ از آن رخ گلگون او
برد او را تا جدا سازد سرش
افکند در خاک و در خون پیکرش
من ندیدم کس از او دلسخت تر
وز تویی بیچاره وارون بخت تر
گفت هاجر با وی ای فرتوت کنگ
ای زبانت لال باد و پای لنگ
این چه ژاژ است ای زبانت چاک باد
ای دهانت پر خس و خاشاک باد
کی پدر کشته است فرزندی به تیغ
کی کند خورشید ماهی زیر میغ
خاصه فرزندی چو اسماعیل من
وان پدر هم آن خلیل بت شکن
خاصه او را نی گناهی نی خطا
گفت می گوید که فرمان خداست
آنچه فرمان خدا بر من رواست
من کنم تسلیم آن بر خواسته
چون خدا خواهد که من او را کشم
می کشم او را و زین کشتن خوشم
گفت هاجر چون بود فرمان او
صد چو اسماعیل من قربان او
من از او فرزند از او شوهر ازو
جسم ازو و جان ازو و سر ازو
همچو اسماعیل با صد زیب و فر
جمله را در راه او من کشتمی
کاکلش در خاک و خون آغشتمی
یافتم من عید قربان رایگان
بر من ای یاران مبارک گشت عید
اینچنین عیدی به عالم کس ندید
فصل عید است و مبارکباد من
هین برو ای کنده پیر ژاژخای
کاشکی بودی به من حکم از خدای
من همی خواهم پسر را زندگی
آب حیوان در لب این خنجر است
این لب خنجر نه جوی کوثر است
اندرین کشتن حیات سرمدی ست
نیست کشتن بلکه عین زندگی ست
این بگفت و خانه را در بست و رفت
اهرمن را هم کمر بشکست و رفت
چون ز هاجر گشت نومید آن پلید