بخش ۲۱۸ - بقیه داستان ابراهیم و قربانی کردن فرزند خود اسماعیل را - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۲۱۸ - بقیه داستان ابراهیم و قربانی کردن فرزند خود اسماعیل را
ملا احمد نراقیآستین بالا فکند و با طرب
چهره خندان و تبسم بر دو لب
با قد خم گشته و موی سفید
کارد محکم بر گلویش می کشید
شد بلند از حلقه کروبیان
غلغل احسنت در هفت آسمان
در تماشا سر به سر خیل ملک
سر برآوردند ز آفاق فلک
سرکشیدند از صوامع قدسیان
در قصور بی قصور لامکان
نغمه احسنت و بانگ آفرین
شورشی انداخت در چرخ برین
در تماشا جمله زان پیر صفا
در کشیدن کارد بر نای و قفا
هرچه خنجر می کشیدش بر گلو
می نبرید آن سر مویی ازو
نی برید و نی رگی هم ریش شد
چونکه بر رخسار من داری نظر
مهر روی من مگر زان سوی تو
چونکه روح افسرده دل افسرده شد
روح چون افسرده شد دل مرده شد
چون شود افسرده دل بی گفتگو
می شود افسرده پا و دست او
بلکه یک افسرده دل در محفلی
می کند افسرده آنجا هر دلی
ای پدر بر خاک نه رخسار من
تا نبیند دیده ات دیدار من
بیش از این در امر حق مهلت مده
اینچنین کرد و بسی خنجر کشید
آن کشیدن را اثر نامد پدید
نی فرو شد نی سر مویی سترد
شد خلیل الله به خنجر خشمناک
خنجر افکند از غضب از کف به خاک
کین چه حال استت که اکنون شد پدید
گو چه شد آن آب آتش خای تو
ابر خونباری چه شد خونباری ات
گفت معذورم بدار ای بوالکرم
گر نه در دست تو فرمان می برم
تو همی گویی ببر لیکن ز غیب
آیدم هر دم ندا بی شک و ریب
حق همی گوید مبر این نای را
خون مریز آن فرق فرقدسای را
آلتم من بی خبر از کار خود
نی ز خود آرام و نی هنگار خود
چاک سازم هم فلک هم خاک را
نی هوا را می شکافم من نه آب
پیش حکم حق همه گوشند و چشم
تا چه فرمانشان رسد از مهر و خشم
ور بفرماید زمین کز جا جهد
آب ز امرش آن یکی را جان دهد
وان دگر را بر دم ثعبان دهد
گاه از لطفش شود عین الحیات
باد ز امرش گاه گرداند بساط
عالی و سافل دهد گاه اختلاط
لقمه نان بنده را جانی دهد
ور دهد از قهر گیرد در گلو
تا به صد خواری ستاند جان او
هر سبب را از مسبب دان اثر
با مسبب این سببها هیچ نیست
جاهلان را غیر تاب و پیچ نیست
صد سبب را گر کند بی فایده
دست از این اسباب بی حاصل بدار
گر سبب باید سبب ساز تو اوست
بی سبب هم چاره پرداز تو اوست
اندرین وادی خرد سودایی است
عقل حیرانست و سوفسطایی است
عالمی می سوزد و سوزنده کو
مردگانند اینهمه آن زنده کو
سوزد و می سازد این سازنده کو
می کند می سازد این معمار کو
اینهمه خوابند آن بیدار کو
می درد می دوزد این خیاط کیست
این دریدن دوختن از بهر چیست
می در و می دوز دکان تو است
می کن و می ساز ایوان تو است
می کش و می بخش اسیران توایم
هرچه می خواهی بکن آن توایم
در خرابی هات صد آبادی است
در قفای هر غمت صد شادی است
چون تو کشتی در عوض صد جان دهی
وه چه جان صد جان جاویدان دهی
ای خوشا آن کشتن و انداختن
وان دریدنها و ویران ساختن
در پس هر کشتنی صد زندگی ست
هر دریدن را دو صد دوزندگی ست
کرد ویران پس عمارت می کند
وان عمارت را زیارت می کند
آه اگر باشد دریدنها ز خود
می نگیرد بخیه اینها تا ابد
آه از آن ویرانی کز خود بود
بهر این اخلد الی الارض مهان
این حکایت مدتی خواهد مدید