بخش ۲۲۰ - بی نوایی که عاشق دختر پادشاه شد - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۲۲۰ - بی نوایی که عاشق دختر پادشاه شد
ملا احمد نراقیبود در شهری فقیری خارکن
تیشه ای بودش ز دنیا و رسن
بینوایی خالی اش از کف کفاف
خاک فرشش بود و گردونش لحاف
نی جمیل و نی حسیب و نی نسیب
نی جمال و نی کمال او را نصیب
بهره اش از حق وجودی بود و بس
از همه اکوانش بودی بود و بس
آمدی روزی به شهر از طرف دشت
با دلی پر خون از این وارونه طشت
پشته خاری به دوش انباشته
هر قدم با صد الم برداشته
ناگهان آمد به گوشش هایهو
صوت چاووشان و بانگ طرقو
دید فوجی گلرخان را در نقاب
همچو ماه چارده اندر سحاب
آفتاب اندر حجاب از رویشان
کوه و صحرا عطرگین از بویشان
در یمین و در یسار اهل قرق
در قرق از این افق تا آن افق
پیشکاران پیش و پس بربسته صف
خارکش از هر طرف در اضطراب
تا به یک سویی گریزد با شتاب
ناگهان باد صبا از طرف دشت
برقع از رخسار ایشان دور کرد
دشت را از نور کوه طور کرد
یک نسیم آمد گلستانها شگفت
از سحاب آمد برون صد آفتاب
کوه و صحرا گشت مالامال نور
از فروغ رویشان گم گشت هور
دشت و هامون عطر نسترون گرفت
مصر و کنعان بوی پیراهن گرفت
خامه مانده اقطع و ابکم زبان
بود آن یک در صف آن دختران
همچو خورشید و دگرها اختران
ابرویی خم گشته در پیشش کمان
یک دهانی آب حیوان مرده اش
چهره خورشید گردون برده اش
قامت سرو از برایش پا به گل
لعلی و یاقوت از آن صد خون به دل
گیسوی عالم به یک تارش اسیر
کاکلی و یک جهان زو پر عبیر
خنده محیی العظام البالیات
غمزه ای دلهای پاکانش نشان
چهره ای بر بر و بحر آتش فشان
دید چون آن روی زیبا آن جوان
دیدن آن بود و ز پا رفتن همان
از سرش هوش و ز دستش کار رفت
صیحه ای زد اوفتاد و شد ز هوش
در ره و آن پشته خارش به دوش
کآمدندش آن قرقساران به سر
کای جوان برخیز و از ره دور شو
چون پری از دیده ها مستور شو
خیز و خود را در کناری باز کش
با تبرزینها رسیدند آن گروه
با نهیب بحر و با اشکوه کوه
هان و هان ای خارکش از جای خیز
خار را بگذار و از یکسو گریز
نی جوابی داد و نی بر پای شد
نی از آن شور و نهیب از جای شد
نی به سر هوشی که فهمد نیک و بد
نی توانایی که خود یک سو کشد
نی به دل باکی ز تیغ و خنجرش
نی بجز سودای جانان بر سرش
آن یکی گفتا که این مسکین ز بیم
در درون سینه اش دل شد دو نیم
آمد آن سرهنگ و گفت ای جان گداز
نیست باکی زهره خود را مباز
این بگفتند و برفتند از برش
او بماند و شور عالم بر سرش
گفت با خود خیز از اینجا دور شو
دور از این منزلگه پر شور شو
گر غم و سوزی ست بر جان من است
آتشی گر هست بر جان من است
دل دو نیم اینجا ز حسرت ساختی
زهره خود را در اینجا باختی
باز با خود گفت از اینجا چون روم
چون از این غرقاب غم بیرون روم
فتنه ای گر هست در دوری بود
باکی ار باشد ز مهجوری بود
دل دو نیم استم ولی از اشتیاق
زهره ام چاکست لیکن از فراق
من نمی خواهم کناری ای مهان
افکنیدم زود زود از این کنار
نار این سروان پستان نارها
شعله ای هست اندرین آتشکده
کاتشم در جان و در ایمان زده
وادی ایمن و یا صحراست این
نخل طور این یا قد رعناست این
شعله این یا چهره زیبای دوست
نور ربانی و یا رخسار اوست
این بگفت و لنگ لنگان شد روان
آمد اندر شهر با صد درد و سوز
روز آوردی به شب شب را به روز
یک دو روزی با غم و اندوه ساخت
روزها می سوخت شبها می گداخت
عقلش از سر برگ رفتن ساز کرد
پایش از رفتار و دست از کار ماند
جای سبحه بر کفش زنار ماند
عشق را خود این نخستین کار نیست
کو دلی کز دست عشق افکار نیست
شور محشر اندر آن بر پا کند
عشق در گنجینه آید خاتم است
چون به میدان پا گذارد رستم است
خویش را بر مس زند زر می کند
سنگ باشد موم اندر دست عشق
می نفهمد این روا آن ناروا
ناروا هم گر ز عشق آید رواست
آری آری عشق جانان کیمیاست
کار آن بیچاره چون از جان گذشت
سر نهاد از بیخودی در کوه و دشت
پای سنگی گه فتادی زار زار
بر دل تنگست شهر و خانه تنگ
خلق را بیند همی با خود به جنگ
شد چه از حال درونش با خبر
پندها دادش نکرد او را اثر
پس نصیحت دادش و سودی نداشت
پیش عاشق پندها باد است باد
گفت با او چون ندارد پند سود
نی نسب باشد تو را نی زور و زر
من نمی بینم غمت را چاره ای
جز نماز و خلوت و سی پاره ای
طعمه اندر نان جو کشکاب کن
تا مگر بفریبی از این عامه ای
گرم سازی بهر خود هنگامه ای
هیچ دام و دانه از بهر شکار
بهتر از تسبیح و سجاده میار
بهتر از سجاده دامی نزد کیست
دانه به از دانه تسبیح چیست
عاشق مسکین شنید این پند گشت
سوی شهرستان روان از کوه و دشت
روزها در روزه شبها در نماز
در دعا گه آشکار و گه به راز
خرقه اش پشمینه و نانش جوین
از سجودش داغها بس بر جبین
جز رکوع و جز سجودش کار نه
اندک اندک شد حدیث آن جوان
پهن اندر هر کنار و هر میان
کلبه اش شد قبله حاجات خلق
او همی خندید بر خود زیر دلق
می شدی در کوی او غوغای عام
او نمی گفتی کلامی جز سلام
تا شد آگه پادشاه از کار او
راه جوید هر کسی چون سوی حق
می رود هرجا که آید بوی حق
هرکجا پیدا شود گردی ز دور
سوی او تازند با عیش و سرور
شاه شاهان را گذر در این ره است
ای بسا غولان رهزن ای رفیق
گرد افشان می روند از این طریق
رو به هر گردی نشاید رفت زود
ای بسا کس خویشتن را آزمود
این عوامی را که بینی سر به سر
جمله نابینا و یک بینا طلب
می کنند از بهر خود در روز و شب
هر که گوید هی بده دستم به دست
زانکه من بینا و چشمم روشن است
هین بگیر این دست من این است این
می دهندش دست و دنبالش روند
عالمی کور از پی هم می دوند
کوری از پیش و دو صد کورش ز پی
چونکه رفتند از پی او یک دو گام
روی هم افتند مأموم و امام
نی نشان دارد ز مقصد نی ز راه
گه خورد بر کوه و گه افتد به چاه
سایر کوران هم از دنبال او
حالشان صد بدتر از احوال او
از هلاکت گر یکی زیشان بجست
کور دیگر دست او گیرد به دست
کور کورانه همی رفت آن جوان
عامه اش جوینده پیدا و نهان
تا مگر فیضی رسدشان از خدا
شاه روزی شد برون بهر شکار
آمد و دید آن جوان را در نماز
عالمی بر گرد او با صد نیاز
محو طاعت گشته چون عشاق مست
ملتفت نی تا که رفت و که نشست
بر سرش مو افسر و خاکش سریر
نی خبر از شاه او را نی وزیر
جلوه کرد اندر بر شه حال او
گاه و بیگاهش زیارت می نمود
وز زیارت بر خلوصش می فزود
عاقبت گفتا که ای زیبا جوان
ای تو را در قاف طاعت آشیان
هرچه آداب سنن شد از تو راست
غیر یک سنت که تا اکنون به جاست