بخش ۲۳۷ - خطاب حضرت سیدالشهداء ع با اصحاب کبار خود در شب عاشورا - ملا احمد نراقی | ناهیدبخش ۲۳۷ - خطاب حضرت سیدالشهداء ع با اصحاب کبار خود در شب عاشورا
ملا احمد نراقیچون نهفت از خجلت سلطان دین
چهره زرد آفتاب اندر زمین
بی تحاشا خسرو روز از سریر
خویشتن افکند در دریای قیر
خور چو نور دین احمد شد نهان
همچو کیش اهرمن شب شد عیان
بیضه اسپید بیضا رخ نهفت
شب چو زاغی بر سر آن بیضه خفت
آمد از پرده برون دیوانه وش
پای تا سر عور بانوی حبش
جامه نیلی کرد زال روزگار
مو گشود از غم عروس زنگبار
گرد آورد آن شهنشاه سترگ
جمله اصحاب از خورد و بزرگ
از برادر وز برادر زادگان
هم ز فرزندان و یاران جملگان
گفت با ایشان که ای آزادگان
این شب تار است و دشت بیکران
دشمنان در خواب ظلمت پرده دار
هر یکی از گوشه ای بیرون روید
فارغ از توفان این عمان شوید
با من اینان را سر کار است و بس
چونکه من باشم نجویند هیچکس
بهر من این آسیا در گردش است
بهر من این سیل اندر جنبش است
زود بگریزید از این سیل مهول
تا نبگرفته ست عالم عرض و طول
زود از این سرگشته صرصر وارهید
رخت از این خونخواریم بیرون کشید
جمله یکبار آمدند اندر خروش
جمله گفتند ای خلیفه کردگار
ای تو را رخ مظهر نور جمال
ما همه جسمیم و جان ما تویی
ما همه لفظیم و آن معنی تویی
جسم بی جان چیست مرداری عفن
زود زود از خانه اش بیرون فکن
جسم خوش باشد فدای جان شود
از برای جان خود قربان شود
جسم اگر قربان شود در راه جان
نور او از نور مه افزون شود
مه چه باشد من ندانم چون شود
ورنه چون گردد جدا از نور جان
ماند اندر خاک ظلمانی نهان
جان اگر گفتم تو را معذور دار
عنکبوتم تار و من این لفظها
جان جانی و تو هم جانان تویی
بلکه جان جان جان جان تویی
تا قیامت گر بگویم جان جان
راستی هستی تو بالاتر از آن
هرچه باشد جز یکی قربان تو
گفت آن یک گر جهان بودی مدام
بودمی من زنده تا روز قیام
کشته گشتن در رهت خوشتر بدی
وان دگر گفتا اگر بودی هزار
کشتن و پس زنده گشتن خوار و زار
می خریدم در رهت ای شاه جان
نیست جز یک کشتن و باغ جاودان
گفت آن دیگر ز جان محبوب تر
یا از این پوسیده پیکر خوبتر
گر مرا بودی همی کردم نثار
چارمین گفتا که من گردم جدا
از تو و بنشینم اندر راهها
تا خبر گیرم ز تو از این و آن
بر سر من آن زمان صد خاک باد
گوش من کر سینه من چاک باد
زین نمط هریک سخن پرداختند
عرش و کرسی را به رقص انداختند
چون شنید این آن شه لاهوت خو
گفتشان فالان یا قوم انظروا
انظروا ما بین زین الاصبعین
وابصروا ما لارأی قلب و عین
من نمی دانم چه دیدند آن میان
آنچه هرگز درنیاید در بیان
آنکه ایشان را ز خود بیخود نمود
آنکه باید آمد و خود را ربود
بار جسم و جان ز خود انداختند
ماهی از هامون به دریابار شد
بال افشاندند و از خود ریختند
قسط هر عنصر به آن آمیختند
دام دونان سوی دونان باز شد
پای کوبان آن یکی افشاند دست
دست افشان آن یکی از جای جست
قد به گردون آن یکی افراختی
تا برآرد کی ز خاور مهر سر
گوشهاشان جمله بر بانگ خروس
تا کی آید از پی اش آوای کوس
تیغها بر کف کفنهاشان به دوش
سینه ها در جوش و دلها در خروش
عقد زیور سر به سر بر خاک ریخت
معجر کحلی فکند از سر به خاک
تا به دامن هم گریبان کرد چاک