قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲
ناصرخسرو قبادیانییکی بی جان و بی تن ابلق اسپی کاو نفرساید
به کوه و دشت و دریا بر همی تازد که ناساید
سواران گر بفرسایند اسپان را به رنج اندر
یکی اسپی است این کاو مر سواران را بفرساید
سواران خفته اند وین اسپ بر سرشان همی تازد
که نه کس را بکوبد سر نه کس را روی بشخاید
تو و فرزند تو هر دو بر این اسپید لیکن تو
همی کاهی برین هموار و فرزندت می افزاید
نه زاد از هیچ مادر نه بپروردش کسی هرگز
ولیکن هر که زاد او یا بزاید زیر او زاید
زمانه نامساعد را از این گونه به جز حجت
به زر و گوهر الفاظ و معنی کس نیاراید
سخن چون زر پخته بی خیانت گردد و صافی
چو او را خاطر دانا به اندیشه فروساید
