قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶
ناصرخسرو قبادیانیکسی کز راز این دولاب پیروزه خبر دارد
به خواب و خور چو خر عمر عزیز خویش نگذارد
جز آن نادان که ننگ جهل زیر پی سپر کردش
کسی خود را به کام اژدهای مست نسپارد
خردمندا چه مشغولی بدین انبار بی حاصل
که این انبارت از کشکین چو از حلوا بینبارد
توی بر خواب و خور فتنه همانا خود نه ای آگه
که مر پهلوت را گیتی به خواب و خور همی خارد
نه ای ای خاک خوار آگه که هرکه ش خاک خور باشد
سرانجام ارچه دیر است این قوی خاکش بیوبارد
فلک مر خاک را ای خاک خور در میوه و دانه
ز بهر تو به شور و چرب و شیرین می بیاچارد
نمی بینی کز آن آچار اگر خاکی تهی ماند
تو را ای خاک خوار آن خاک بی آچار نگوارد
