قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۰
ناصرخسرو قبادیانیدام است جهان تو ای پسر دام
زین دام ندارد خبر دد و دام
در دام به دانه مباش مشغول
دانه تو چه چیز است جز می و جام
خور خوار شده ستی چو مرغ لیکن
ناچاره پشیمان شوی به فرجام
امید چه داری که کام یابی
در دام کسی کام یابد ای خام
کامستی اگر پایدی ولیکن
کامی که نپاید نباشد آن کام
زین قد چو تیر و الف چه لافی
کین زود شود چون کمان و چون لام
جان وام خدای است در تن تو
یک روز ز تو باز خواهد این وام
گر باز دهی وام او به خوشی
ور نی بستاند به کام و ناکام
