قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۳
ناصرخسرو قبادیانیگر مستمند و با دل غمگینم
خیره مکن ملامت چندینم
زیرا که تا به صبح شب دوشین
بیدار داشت بادک نوشینم
حیران و دل شکسته چنین امروز
از رنج وز تفکر دوشینم
زنهار ظن مبر که چنین مسکین
اندر فراق زلفک مشکینم
یا ز انده و غم الفی سیمین
ایدون چنین چو نونی زرینم
نسرین زنخ صنم چه کنم اکنون
کز عارضین چو خوشه نسرینم
بل روز و شب به قولی پوشیده
پندی همی دهند به هر حینم
آیین این دو مرغ در این گنبد
پریدن و شتاب همی بینم
