قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۳
ناصرخسرو قبادیانیاگر بر تن خویش سالار و میرم
ملامت همی چون کنی خیر خیرم
چه قدرت رود بر تن منت ازان پس
نه من همچو تو بنده چرخ پیرم
اسیرم نکرد این ستمگاره گیتی
چو این آرزو جوی تن گشت اسیرم
چو من پادشاه تن خویش گشتم
اگر چند لشکر ندارم امیرم
به تاج و سریرند شاهان مشهر
مرا علم دین است تاج و سریرم
چو مر جاهلان را سوی خود نخواند
نه بوی نبیذ و نه آوای زیرم
چه کار است پیش امیرم چو دانم
که گر میر پیشم نخواند نمیرم
به چشمم ندارد خطر سفله گیتی
به چشم خردمند ازیرا خطیرم
ازان پس که این سفله را آزمودم
به جرش درون نوفتم گر بصیرم
