قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۱
ناصرخسرو قبادیانیکه پرسد زین غریب خوار محزون
خراسان را که بی من حال تو چون
همیدونی چو من دیدم به نوروز
خبر بفرست اگر هستی همیدون
درختانت همی پوشند مبرم
همی بندند دستار طبرخون
نقاب رومی و چینی به نیسان
همی بندد صبا بر روی هامون
نثار آرد عروسان را به بستان
ز گوهرهای الوان ماه کانون
همی سازند تاج فرق نرگس
به زر حقه و لولوی مکنون
گر ایدونی و ایدون ست حالت
شبت خوش باد و روزت نیک و میمون
مرا باری دگرگون است احوال
اگر تو نیستی بی من دگرگون
