قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۴
ناصرخسرو قبادیانیبنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان
تا چونکه سال و ماه دوانند هردوان
من مر تو را نمودم اگرچه ندیده بود
با کاروان رباط کسی هر دوان دوان
از رفتن رباط نه نیز از شتاب خود
آگاه نیست بیشتر از خلق کاروان
خفته و نشسته جمله روانند با شتاب
هرگز شنود کس به جهان خفته و روان
در راه عمر خفته نیاساید ای پسر
گر بایدت بپرس ز دانای هندوان
جای درنگ نیست مرنجان در این رباط
بر جستن درنگ به بیهودگی روان
هرک آمده است زود برفته است بی درنگ
برخوان اگر نخوانده ای اخبار خسروان
بررس کز این محل به چه خواری برون شدند
اسفندیار و بهمن و شاپور و اردوان
مفگن چو گوسفند تن خویش را به جر
