قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۹
ناصرخسرو قبادیانیدور باش ای خواجه زین بی مر گله
که ت نیاید چیز حاصل جز گله
هر که در ره با گله خوگان رود
گرد و درد و رنج یابد زان گله
خانه خالی بهتر از پر شیر و گرگ
دانیال این کرد بر دانا مله
همچو بلبل لحن و دستان ها زنند
چون لبالب شد چمانه و بلبله
وز نهیب مؤذن و بانگ نماز
اندرون افتد به تن شان زلزله
آب تیره است این جهان کشتیت را
بادبان کن دانش و طاعت خله
گر کله زد جاهلی با بخت بد
مر تو را با او نباید زد کله
چون کله گم کرد نادان مر تو را
کی تواند دید هرگز با کله
با عمل مر علم دین را راست دار
آن ازین کمتر مکن یک خردله
کار بی دانش مکن چون خر منه
در ترازو بارت اندر یک پله
چون به نادانی کند مزدور کار
