قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۰
ناصرخسرو قبادیانیناید هگرز از این یله گو باره
جز درد و رنج عاقل بیچاره
از سنگ خاره رنج بود حاصل
بی عقل مرد سنگ بود خاره
هرگز کس آن ندید که من دیدم
زین بی شبان رمه یله گوباره
تا پر خمار بود سرم یکسر
مشفق بدند برمن و غمخواره
واکنون که هشیار شدم برمن
گشتند مار و کژدم جراره
زیرا که بر پلاس نه خوب آید
بر دوخته ز شوشتری پاره
از عامه خاص هست بسی بتر
زین صعبتر چه باشد پتیاره
چون نار پاره پاره شود حاکم
گر حکم کرد باید بی پاره
دزدی است آشکاره که نستاند
جز باغ و حایط و رزو ابکاره
ور ساره دادخواه بدو آید
جز خاکسار ازو نرهد ساره
در بلخ ایمن اند ز هر شری
می خوار و دزد و لوطی و زن باره
