قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۳
ناصرخسرو قبادیانیبدخو جهان تو را ندهد دسته
تا تو ز دست او نشوی رسته
بسته هوا مباش اگر خواهی
تا دیو مر تو را نگرد بسته
دیو از تو دست خویش کجا شوید
تا تو دل از طمع نکنی شسته
تا کی بود خلاف تو با دانا
او جسته مر تو را و تو زو جسته
ای خوی بد چو بنده بد رگ را
صد ره تو را به زیر لگد خوسته
جز خوی بد فراخ جهانی را
بر تو که کرد تنگ تر از پسته
بشنو به گوش دل سخن دانا
تا کی بوی به جهل کبا مسته
تا کی روی چو کره بد گوهر
جل و عنان دریده و بگسسته
چون از فساد باز کشی دستت
آنگه دهد صلاح تو را دسته
چون چرغ را دهند هوای دل
یک چند داده بود تو را مسته
آن باد ساری از سر بیرون کن
اکنون که پخته گشتی و آهسته
