قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۸
ناصرخسرو قبادیانیداری سخنی خوب گوش یا نه
کامروز نه هشیاری از شبانه
حکمت نتوانی شنود ازیرا
فتنه غزل نغزی و ترانه
شد پرده میان تو و ان حکمت
آن پرده که بستند بر چغانه
مردم نشده ستی چو می ندانی
جز خفتن و خور چون ستور لانه
این خانه چگونه بکرد و که نهاد
این گوی سیاه اندر این میانه
بنگر که چرا کرد صنع صانع
از دام چه غافل شوی به دانه
بندیش که نابوده بوده گردد
تا پیش نباشد یکی بهانه
این نفس خوشی جوی را نبینی
درمانده بدین بند و شادمانه
