قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۸
ناصرخسرو قبادیانیای عورت کفر و عیب نادانی
پوشیده به جامه مسلمانی
ترسم که نه مردمی به جان هر چند
از شخص همی به مردمان مانی
چندین مفشان ردا چرا جان را
یک بار ز گرد جهل نفشانی
تا گرد به جامه بر همی بینی
آگاه نه ای ز گرد نفسانی
این جامه و جامه پوش خاک آمد
تو خاک نه ای که نور یزدانی
بارانی تنت گر گلیم آمد
مر جان تو را تن است بارانی
این چیست که زنده کرد مر تن را
نزدیک خرد تو بی گمان آنی
ای زنده شده به تو تن مردم
مانا که تو پور دخت عمرانی
