قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۱
ناصرخسرو قبادیانیای گشت زمان زمن چه می خواهی
نیزم مفروش زرق و روباهی
از من چو شناختم تو را بگذر
آنگه به فریب هرکه را خواهی
من بر ره این جهان همی رفتم
از مکر و فریب و غدر تو ساهی
نازان و دنان به راه چون دونان
با قامت سرو و روی دیباهی
همراه شدی تو با من و یکسر
شادی و نشاط و روز برناهی
از من بردی تو دزد بی رحمت
دزدان نکنند رحم بر راهی
ای کرده نهنگ دهر قصد تو
روزیت فروخورد بناگاهی
زین چاه همی برآمدت باید
تا چند بوی تو بی گنه چاهی
چاه این جسد گران تاریک است
این افگندت به کرم و گمراهی
اکنونت دراز کرد می باید
طاعت که گرفت قد کوتاهی
دوتات شده است پشت یکتا کن
این پشت دوتا به قول یکتاهی
