قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۸
ناصرخسرو قبادیانیای شده مشغول به ناکردنی
گرد جهان بیهده تا کی دنی
آهن اگر چند گران شد تورا
سلسله بایدت ازو ده منی
چونکه نشویی به خرد روی جهل
برنکشی از سرت آهرمنی
آنچه نه خوش است و نه نیکو برش
تخمش خواهیم که نپراگنی
عمرت شاخی است پر از بار و خار
چون تو همه خار همی برچنی
مردم اگر جان و تن است از چه روی
فتنه تو بر جانت نه ای بر تنی
جانت برهنه است و تو این تار و پود
بر تن تاریک همی برتنی
جوشن روشن خرد توست تن
تو نه همه این تن چون جوشنی
