قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۹
ناصرخسرو قبادیانیای مانده به کوری و تنگ حالی
بر من ز چه همواره بد سگالی
از کار تو دانی که بی گناهم
هرچند تو بدبخت و تنگ حالی
دانی که تو چون خوار و من عزیزم
زیرا که منم زر و تو سفالی
از جهل که آن ملک توست جانم
چون جان تؤست از علوم خالی
نالیدنت از جهل خویش باید
از حجت بیچاره چند نالی
از مال مرا چیزهاست بهتر
چون دشمن من تو ز بهر مالی
فضل و خرد و مال گرد ناید
با زرق و خرافات و بدفعالی
هرچند که من چون درخت خرما
پر بارم و تو چون شکسته نالی
