قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۰
ناصرخسرو قبادیانیتمییز و هوش و فکرت و بیداری
چون داد خیره خیره تو را باری
تا کار بندی این همه آلت را
در غدر و مکر و حیلت و طراری
تا همچو مور بی خور و بی پوشش
کوشش کنی و مال فراز آری
از خال و عم به ناحق بستانی
وانگه به زید و خالد بسپاری
تعطیل باشد این و نپندارم
من خیر ازین همی که تو آن داری
من خویش را ازین سه گوا دارم
بیداری و نماز و شب تاری
حیران چرا شدی به نگار اندر
زین پس نگر که چیز بننگاری
چیزی نگر که با تو برون آید
زین گرد گرد گنبد زنگاری
