قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۵
ناصرخسرو قبادیانیای به خطاها بصیر و جلد وملی
نایدت از کار خویش خود خجلی
هیچ نیابی مرا ز پند و قران
وز غزل و می به طبع در بشلی
حاصل ناید به جسم و جان تو در
از غزل و می مگر که مفتعلی
چون عسلی شد زخانت زرد چرا
با غزل و می به طبع چون عسلی
از غزل و می چو تیر و گل نشود
پشت چو چوگان و روی چون عسلی
آنکه برو گفته ای سرود و غزل
از تو گسست و تو زو نمی گسلی
او چو فرو هشت زیر پای تو را
چونکه تو او را ز دل برون نهلی
سنگ تو از گشت چرخ گشت چو گل
کی نگرد سوی تو کنون چگلی
