قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۶
ناصرخسرو قبادیانیدیوی است جهان پیر و غداری
که ش نیست به مکر و جادوی یاری
باغی است پر از گل طری لیکن
بنهفته به زیر هر گلی خاری
گر نیست مراد خستن دستت
زین باغ بسند کن به دیداری
این بلعجبی است خوش کجا باشد
از بازی او مگر که نظاری
زنهار مشو فتنه برو زیرا
حوری است ز دور و خوب گفتاری
بشکست هزار بار پیمانت
آگه نشدی ز خوی او باری
لیکن چو به دام خویش آوردت
گرگی است به فعل و زشت کفتاری
صد سالت اگر ز مکر او گویم
خوانده نشود خطی ز طوماری
