قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۱
ناصرخسرو قبادیانیای گشته سوار جلد بر تازی
خر پیش سوار علم چون تازی
تازیت ز بهر علم و دین باید
بی علم یکی است رازی و تازی
گر تازی و علم را به دست آری
شاید که به هردو سر بیفرازی
بی علم به دست ناید از تازی
جز چاکری و فسوس و طنازی
نازت ز طریق علم دین باید
نازش چه کنی به شعر اهوازی
ای بر ره بازی اوفتاده بس
یک ره برهی ازین ره بازی
از طاعت خفته ای و بر بازی
چون باز به ابر بر به پروازی
بازی است زمانه بس رباینده
با باز زمانه چون کنی بازی
بازی رسنی نه معتمد باشد
بس بگسلد این رسنت ایا غازی
ای دیو دوان چرا نمی بینی
از جهل نشیب دهر از افرازی
تازنده زمان چو دیو می تازد
تو از پس دیو خیره می تازی
