قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۲
ناصرخسرو قبادیانیبر مرکبی به تندی شیطانی
گشتم به گرد دهر فراوانی
اندیشه بود اسپ من و عقلم
او را سوار همچو سلیمانی
گویی درشت و تیره همی بینم
آویخته ز نادره ایوانی
ایوان به گرد گوی درون گردان
وز بس چراغ و شمع چو بستانی
بنگر بدو اگرت همی باید
بر مبرم کبود گلستانی
گاهی گمان همی برمش باغی
گه باز تنگ و ناخوش زندانی
افزون شونده ای نه همی بینم
کو را همی نیابد نقصانی
نوها همی خلق شود و هرگز
نشنید کس که نو شد خلقانی
