قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۵
ناصرخسرو قبادیانینگه کن سحرگه به زرین حسامی
نهان کرده در لاژوردین نیامی
که خوش خوش برآردش ازو دست عالم
چو برقی که بیرون کشی از غمامی
یکی گند پیر است شب زشت و زنگی
که زاید همی خوب رومی غلامی
وجود از عدم همچنین گشت پیدا
از اول که نوری کنون از ظلامی
مپندار بر روز شب را مقدم
چو هر بی تفکر یله گوی عامی
که شب نیست جز نیستی ی روز چیزی
نه بی خانه ای هست موجود بامی
اگر چند هر پختنی خام باشد
نه چون تر و پخته بود خشک و خامی
نظامی به از بی نظامی وگرچه
نظامی نگیرد مگر بی نظامی
