بخش ۲۰ - ابوالعلاء معری
ناصرخسرو قبادیانیدر آن شهر مردی بود که وی را ابوالعلاء معری می گفتند نابینا بود و رییس شهر او بود نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود گلیمی پوشیده و در خانه نشسته بود نیم من نان جوین را به نه گرده کرده شبانه روز به گرده ای قناعت کند و جز آن هیچ نخورد و من این معنی شنیدم که در سرای باز نهاده است و نواب و ملازمان او کار شهر می سازند مگر به کلیات که رجوعی به او کنند و وی نعمت خویش از هیچکس دریغ ندارد و خود صایم الدهر قایم اللیل باشد و به هیچ شغل دنیا مشغول نشود و این مرد در شعر و ادب به درجه ای است که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در این عصر کسی به پایه او نبوده است و نیست و کتابی ساخته است آن را الفصول و الغایات نام نهاده و سخن ها آورده است مرموز و مثل ها به الفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمی شوند مگر بر بعضی اندک و نیز آن کسی نیز که بر وی خواند چنان او را تهمت کردند که تو این کتاب به معارضه قرآن کرده ای و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف نزد وی ادب و شعر خوانند و شنیدم که او را زیادت ازصد هزار بیت شعر باشد کسی از وی پرسید که ایزد تبارک و تعالی اینهمه مال و نعمت ترا داده است چه سبب ست که مردم را می دهی و خویشتن نمی خوری جواب داد که مرا بیش از این نیست که می خورم و چون من آنجا رسیدم این مرد هنوز در حیات بود
