بخش ۱۰ - اندر تعریف «من»
ناصرخسرو قبادیانیهمه جهان خود را با منی مضاف کنند
ابر چه او فتد این من بگوی وریش مخار
تنست یا جان یا عقل یا روان که من است
و یا چو خلط شده اسب بود و مرد سوار
غلط شمرد کسی کو چنین گمانی برد
بسا سوار که بستن ندانداو شلوار
بسا کسا که همی من شمارد او خود را
به ذره ای نگراید که برکشی به عیار
این سوال نکوست و میان حکما اندر منی هر جانوری بخاصه مردم اختلاف است گروهی گفتند که مردم نفس ناطقه است و گروهی گفتند مردم نفس و جسد هر دوست بدانچ حد مردم زنده سخن گوی میرنده نهادند و اگر جسد را از مردم نشمردندی مردم را میرنده نگفتندی از بهر آنک میرنده جسد است بجدا شدن نفس ازو و هر خردمندی که بدا ند که جسد بچیزی دیگر زنده است نه بذات خویش او بداند که آن چیز که جسد بدو زنده است میرنده نیست بل همیشه زنده است چنانک هر کسی بدا ند که آنچ بدو خاک تر شود هرگز خشک نشود بل همیشه تر باشد
