بخش ۱۶ - صف دوازدهم
ناصرخسرو قبادیانیهست همه بر دو گونه است یا لطیف است یا کثیف و مر هر دو را کرانه است از بهرآنک بنخست قسمت لطیف بر کرانه کثیف است و کثیف برکرانه لطیف است بحکم مخالفت که اندر میان ایشان است چه هر چیزی برنهایت مخالف خویش تواند ایستادن و بدین نهایت که همی گوییم نه مر جایگاهی مکانی را همی خواهیم بلک مرحد آن چیز را می خواهیم که مرورا مخالف است چنانک گرمی مخالف سردی است و چاره نیست که گرمی از سردی جداست چه اگر ازو جدا نبودی مخالف سردی نبودی و چون گرمی سردی را مخالف است و ازو جداست بضرورت آخر حد گرمی باول حد سردی باشد همچنانک همیشه آخر کناره روشنایی آفتاب باول کناره سایه باشد پس بیایید دانستن که لطافت بر کناره کثافت است و بکثافت محدود است و دیگر دلیل بدانک هستها بی کرانه نیست آنست کز جمله هستیها یکی این عالم کثیف است و این را نهایت است و دلیل بر آنک این عالم را نهایت است آنست که جزء هایش را نهایت است و هرچه مر جزء های او را نهایت باشد مر کل او را نهایت باشد و زمین از جزء های این عالم است و او را نهایت است این روی او که ما همی بینیم که بهوا پیوسته است نهایت اوست و هرچیزی که برویی از رویهای خویش متناهی باشد بهه رونیهای خویش متناهی باشد و چون درست کردیم که این عالم از جمله هستها است و متنهای است لازم آید که هستها متناهی باشد از بهرآنک این عالم جزیی باشد از کل هستها و چون جزء ها را نهایت پیدا شد مر کل را نهایت پیدا شد و نیز گوییم که هر چیزی که مرورا جزء باشد او متناهی باشد از بهرآنک جزء کم از کل باشد و مرورا بروی کمتری مخالف باشد هر کسی که گوید کل عالم نامتناهی است بضرورت گفته باشد که جزء ش متناهی است از بهرآنک صفت جزء مخالف صفت کل باشد اندران معنی که کل نام کلی بدان یافته است و آن معنی از روی کمی و نیستی است و چون گفت بضرورت که جزء های عالم متناهی است اقرار کرد که عالم متناهی است از بهرآنک از متناهی نامتناهی نیاید که ایشان هر دو مر یکدیگر را مخالف اند و هر که گوید از متناهی نامتناهی آید گفته باشد که از گرم سرد آید و از سیاه سپید آید و خردمندان با او سخن نگویند چون محسوس را منکر شود و اندر مبدعات و هستی آن گوییم که اگر مبدعات را که لطیف است کرانه نبودی آفریده نبودی و ما دانیم که مبدع با بداع آفریده شد و هرچه هست شد نه از هست مراو را نهایت است از بهرآنک اگر بی نهایت بودی مراو را کرانه نبودی و هست شدن او نه از هست کرانه او بود و آن ابداع است که بابداع کرانه مبدع باشد اما مرابداع را هستی نیست و دور است از هستی و چیزی و هر چه اندر عقل او پیدا باشد از ابداع مرورا نهایت نیست از بهر آنک وهم را سوی پیدا شدن او راه نیست که او علت همه علتهاست و گرمرورا علت لازم آمدی سخن اندرین معنی بکناره نرسیدی و هر علتی را نیز علتی پیش ازو نبایستی و گر اول علتها علتی نبودی که پیش ازو علت نبودی معلول پیدا نیامدی و چون عالم را معلول یافتیم دانستیم که مر علتها را نهایت است و مران نهایت علتها را ابداع گفتیم و برهان بر درستی این قول آنست که مرغی رانی و او را هست دانی و نهایت او بشناسی چه از کنارهای جسم او و چه از حد مرغی او که بدان از ستور و چرنده و جز آن جداست و چون آن مرغ از تو غایب شود پیدا شود ترا نیستی تو و مرآن نیستی ترا نهایتی یابی چنانک مرهستش را نهایت یافته بودی ازیراک لازم شد نیستی آن مرغ و آن نهایت بود مرهستی او را و چون مریک هست هستی را کرانه یافتیم و مرآن نیستی را کرانه نبود دلیل است که نابود شود همه هستیها و آن کرانه همه هستها باشد پس درست شد که مر همه هستها را نهایت باشد و نیست را کرانه نیست و نیز از حکم عقل لازم آید که مر همه هستها را نهایت باشد از بهرآنک هست آنست که بدانندش و چیزیکه بدانند برویی از رویها دانندش و دانش داننده برویی از رویهای اندر آن هست رسد و آن هست ناچاره از آن روی که دانش داننده بدو رسد متناهی باشد و هر که گوید مر هست را نهایت نیست محال گفته باشد از بهر آنک بی نهایت ناشناخته باشد بذات خویش و جز از ذات خویش و نشاید که چیزی باشد که او ناشناخته باشد هم اندر ذات خویش و هم نزدیک شناسنده دیگر و عقل که او مبدعاتست شناخته جوهر خویش است ذات پاک او و گرد گرفته است شناخته او مرجوهر او را نام این نام را مستحق شده است پس درست شد که هر چه هست است مرورا نهایت است و نیست را نهایت نیست از بهرآنک نیست را بهیچ رنوی نتوان شناختن
