بخش ۹۶ - صف هفتاد و چهارم
ناصرخسرو قبادیانیگروهی از طبایعیان چنان گفتند که ستارگان و افلاک دانایان و گویندگانند و حجت آوردند بر آن آنچ گفتند که جانوران و سخن گویان را عالم همی بیرون آرد و روا نباشد که بیرون آورده عالم را فضیلتی باشد که مر عالم را که بیرون آورده اوست آن نباشد و ما پیدا کنیم مر خردمندان را که عالم را و آنچ اندروست از ستارگان و افلاک و طبایع حیات نیست و نه دانش و گوییم که دانایان مردم را عالم کهین گفتند و مردم رنج و راحت را شناسنده است از زیر خویش تا بتارک سر و چون عالم مردم مهین است ازین قیاس آسمان سر عالم باشد و زمین پای او و گرداست مردم از آسمان دور است پایش به زمین نزدیک است و بر زمین قرار دارد و مرورا همی گرداند چنانک خواهد از حالی به حالی و همی بینند که مر زمین را که او انباز آسمانست اندر برون آوردن زایشهای حس وزندگی نیست مر زمین را چنانک حس نیست نطق نیست و نداند که بدو چه همی کنند و نه از گردانیدن و شکستن دردی و آسانی همی یابد و چون زمین را که ما بدو پیوسته بودیم بی خبر یافتیم از آنچ همی کند و ز آنچ بدو همی کنند حکم کردیم بر آب که انباز اوست و بر هوا که انباز آبست و بر آتش که انباز باد است به نادانی و هر چهار را نادان یافتیم و این چهارگانه کار پذیران بودند و انبازان بودند با فلک و ستارگان اندر پدید آوردن نبات و حیوان و چون این انبازان بی جان و نادان بودند دانستیم که آسمان و ستارگان که دست ما بدیشان نمی رسد همچنین بی جان و نادان که این دیگران انبازان ایشان اند
