بخش ۶ - قول پنجم- اندر جسم و اقسام او
ناصرخسرو قبادیانیواجب آمد سپس از قول اندر حواس ظاهر و باطن سخن گفتن اندر جسم از بهر آنکه آنچه مر او را نفس به حواس ظاهر یابد همه جسم است هر چند گروهی از مردمان همی چنان ظن برند که چیزها از محسوسات نه جسم است چو رنگ و بوی و نور و جز آن و قول حق و کلی آن است که محسوسات همه جسم است و آنچه جسم مر او را بر گیرنده است همه از جسم است و صفات لطایف همه در خور کثایف نیست و هم چنانکه صفات آنچه نه جسم است جسم نیست روا نیست که آنچه صفات جسم است نه جسم باشد پس دانش که صفت نفس لطیف است که نه جسم است ناچار نه جسم است و سیاهی که آن صفت جسم کثیف است که آن جسم است نه نفس است ناچار جسم باشد و لیکن از جسم جزوهاست که حس مر آن را اندر نیابد و لیکن عقل به دلایل دانسته است که آن جسم است چنانکه به حس یافته نشود که بوی از چیز بویا – چو مشک و کافور و جز آن – جسم است کز وی همی جدا شود تا به مغز های بویندگان برسد لیکن عقل داند که حاست بوینده را طبیعت بخار است و مر بخارات را یابد و بوی از مشک و جز آن بخاری است کز ان همی برخیزد و اندر هوا همی رود تا حاست بوینده مر او را به هم جنسی که با او دارد همی بیابد و هم این است حال رنگ ها و مزه ها و جز آن و جسم مر او را بر گیرنده است
و طبایعیان گفتند که جسم دو است یکی از او طبیعی است و دیگر تعلیمی اما جسم طبیعی آن است که موجود است به فعل و به ذات خویش ظاهر است و مکان گیر است و مقداری از او با دیگر مقداری اندر مکان مقدار خویش نگنجد و اما جسم تعلیمی گفتند آن است که اندر وهم است و به فعل موجود نیست و به حس اندر نیاید و آن چنان است که مهندسان گویند نقطه مایه جسم است و او چیزی است که مر او را اندر درازا و پهنا و بالا بهره نیست و چو مر نقطه ها را بر اثر یکدیگر ترتیب کنیم و بپیوندیم از آن خطی آید و دو سر خط دو نقطه باشد و گویند که خط است آنکه مر او را درازاست و پهنا و بالایش نیست و گویند که چو مر خط ها را هم پهلوی یکدیگر بنهیم از او سطح ترکیب یابد و سطح آن است که مر او را درازا و پهنا است و لیکن ژرفش نیست چو روی تخته و چو مر سطح ها را بر یکدیگر بنهیم از او جسم آید که مر او را درازا و پهنا و بالا باشد و این تعلیمی است و وهمی واین جسم از نقطه هرگز موجود نشود و اندر حس نیاید از بهر آنکه قاعده این سخن آن است که همی گوید ترکیب خط – کو دراز است – از نقطه ای است که مر او را درازا نیست و نه پهنا و فراخا و نه ژرفا و محال باشد کز آنچه مر او را هیچ درازی نباشدچو از او بسیار فراهم نهی از او چیزی دراز آید و روا نیست کز دو چیز از یک نوع که اندر آن نوع معنی یی نباشد از معانی چو به هم فراز آیند معنی به حاصل آید چنانکه چو دو جزو از آب که اندر او خشکی نیست چو به هم فراز آیند روا نیست که خشکی به حاصل آید پس هم چنین از آن نقطه ها که مر هیچ را از آن بعدی نیست روا نباشد که خط با بعد آید و هم این است سخن اندر سطح که گفتند او چیزی است دراز و پهن و مرکب است ازخط هایی که مر هر یکی را از آن درازی است و پهنا نیست البته بل که این سخن از آن سخن که اندر ترکیب خط از نقطه گفتند محال تر است از بهر آنکه اگر سطح درازا یافت بدانکه ترکیب از خط یافت کو دراز بود روا بود و لیکن پهنا از کجا یافت چو ترکیبش از چیز هایی آمد که مر آن را هیچ پهنا نبود و اگر آنچه از چیزهای بی هیچ پهنا ترکیب یابد واجب آید که پهناور باشد نیز لازم آید که آنچه از چیزهای بادرازی مرکب شود بی هیچ درازی آید وز این حکم که ایشان کردند سطح که ترکیب او از چیزهای دراز بی هیچ پهنا آمد واجب آید که پهناوری باشد بی هیچ درازی و این محال است پس آن قول که محال را واجب آرد محال است و هم این است سخن اندر جسم که گفتند او مرکب است از سطح ها که مر او را درازا و پهناست و ژرفیش هیچ نیست و لیکن جسم دراز و پهن و ژرف است و این سخنی است که مر تعلیم را شاید نه مر تحقیق را
