بخش ۲۵ - قول بیست و چهارم- اندر بود و هست و باشد
ناصرخسرو قبادیانیبود نامی است که براوفتد بر چیزی که حال او گشته باشد و زمان او گذشته چنانکه گوییم سقراط بود و دی و پریر و پار و پیرار بود و هست نامی است که براوفتد بر چیزی که حال او حاصل باشد چنانکه گوییم احمد هست و امروز و امسال هست و باشد نامی است که براوفتد بر چیزی که همی به حال هستی خواهد آمدن چنانکه گوییم مر محمد را فرزندی باشد و فردا روزی باشد پس بود و باشد بر چیزهایی اوفتد که حال او گردنده باشد و گشته باشد و هست نامی مشترک است میان چیزهای ثابت الحال و زایل الحال و آنچه حال او گردنده است جز جسم چیزی نیست که او به زیر زمان است و چیزهای جسمانی همه از راه باشد همی اندر آیند و بر خط هست همی گذرند و به در و مجرای بود همی بیرون شوند
و شکی نیست اندر آنکه هر چه بود است بر هست گذشته است و به سبب گشتن حال مر او را همی بود گویند چنانکه گویند فلان بود و پیش از آن که نام بودی بر او اوفتاد به گشتن حال حاضر او هست بود و تا اندر منزلت هستی نیامد به منزلت بود نرسید و چو به هستی نرسیده بود آن چیز در محل باشد بود بدانچه بودنی بود و آنچه مر او را اندر محل باشد بود است موجود نیست مگر به حد امکان چنانکه گوییم مر این درخت را باری باشد و آنچه بودش او اندر حد امکان باشد به هستی نتواند آمدن مگر به آرنده ای که آن هست باشد – اعنی وجود او واجب باشد نه ممکن باشد اعنی بودنی نباشد – تا مر آن چیز را که اندر محل باشد است به محل هست آرد تا چو حال گردنده بر او بگذرد از حیز هستی سوی محل بود شود
