بخش ۱۷ - لاف زدن تمرتاش پیش افراسیاب برای گرفتن بانو گشسب و دلخوش نمودن گرسیوز افراسیاب او را - سرایندهٔ فرامرزنامه | ناهیدبخش ۱۷ - لاف زدن تمرتاش پیش افراسیاب برای گرفتن بانو گشسب و دلخوش نمودن گرسیوز افراسیاب او را
سرایندهٔ فرامرزنامهز رستم چه داری تو دل پر هراس
مرا زو به مردی فزون تر شناس
گزینم ز لشکر ده و دو هزار
همه پهلوانان خنجر گذار
از این جا روم تا به کابلستان
بسوزم بر و بوم زابلستان
نه رستم بمانم نه دستان پیر
ببارم در آن زهره باران تیر
ز خون لعل سازم روان نعل اسب
ز پرده کشم جعد بانو گشسب
ز ایوان به گیسوش بیرون کشم
ز تخت بزرگی به هامون کشم
به کام دل شاه و بخت بلند
به خم کمان و به خام کمند
بخواهم از او خون گردان تمام
ز رستم نماند در آفاق نام
که ای پهلوان زاده بی همال
نه با رستم و جنگ زابلستان
خوش افتاده در مرز توران دلش
فرامرز و بانو دو چون ماه و مهر
چه حاجت که تا زابلستان شوی
تمرتاش از این گفته دل شاد کرد
روان را از اندیشه آزاد کرد
چنین گفت کای نامداران تور
کجا شیر ترسد ز یک دشت گور
به هم پشت تیغ من از آفتاب
خمیده سپهر از کمان من است
شفق دامن آن روز در خون کشید
که تیغم نگون شعله بیرون کشید
گشاده جهان از کمند من است
سران را سر اندر به بند من است
سمندم چه جولان کند روز کین
به جان و سر و افسر و تخت شاه
من اکنون بگیرم بر آن ماه راه
به خواریش بر روی هامون کشم
شهش آفرین کرد و آنگاه گفت
که گرز تو با کوه خاراست جفت
اگر اینکه گفتی به جای آوری
بیابی ز من تاج و تخت و نگین
سرافراز گردی به توران زمین
مرا گنج آباد و شهر آن تست
ز دریا و خشکی دو بهر آن تست
سراپرده بیرون زنم با سپاه
به گرز گران دست بیرون کنم
ببودند در آن شب در این گفتگو
چو خورشید بر خاور آورد روز
سر از کان فیروزه برزد تموز
سلیح بر تن خویش کرد استوار
روان گشته با او عمود و سپر
به تندی سپه را به هامون کشید
ز جوشن درون روی پرخاش کرد
به برگستوان گشته از دیده گم
به سر بر نهاده دلاور سوار
یکی زان حمایل یکی در میان
بیامد دمان تا بدان جا رسید
بدان خیمه با ساز زر بنگرید
ز مرکب فرود آمد از روی کین
فرو زد بن نیزه را بر زمین
ببست اندر آن نیزه اسب نبرد
پس آهنگ سوی همان خیمه کرد
به خیمه درون شد چو شیر ژیان
گرفته یکی تیغ رخشان به چنگ
تو گفتی دگر خویشتن را ندید
مهی دید رخشان بر افراز تخت
بشد بیدل آن ترک برگشته بخت
به یک ره که بردی دل از دست من
به کین آمدم من ز درگاه شاه
کنون مهر دارم به رخسار ماه
تو را شیده شیدای دیدار شد
به جان گوهرت را خریدار شد
به چشمم کنون دید دیدار تو
به یکبار جان شد خریدار تو
همان به که خواهم چو بانوی شوی
به چین اندرم هست فرماندهی
گران کوه را من ز جا برکنم
مگردان بر آشفته این خوی من
که هر چند گردی و نام آوری
که با زور او زور من کم بود
که گر جنگ رستم به زخم و رکیب
به من رام شو چون که رام توام
وگرنه چو من دست یازم به کار
مبادا که غمگین شوی ای نگار
برآشفت از این گفته بانو گشسب
چو بانو بدان ترک نزدیک شد
روان تیغ تیز از سپهرش به در
روان کرد از تیغ خود در سرش
بریده چو برقی برون شد ز میغ
که از خون نشانی نبودش به تیغ
دو پاره تنش کشته افتاد خوار
ز خون شد چو گویی بر چشمه سار
سراسر سرا پرده پر موج خون