شعر | ناهیدبخش ۴۴ - رفتن فرامرز رستم به جنگ مار جوشا و کشته شدن مار به دست فرامرز
سرایندهٔ فرامرزنامهچو یک چند بد با می و رود وجام
از آن مار جوشا گرفتند نام
به نوشاد گفت ای شه نیکنام
کجا باشد آن اژدها را کنام
بدو گفت کای پهلوان دلیر
که پیچد زآسیب تو دیو و شیر
تو آن مارجوشا به آسان مگیر
که از وی سموم آید و زهر زیر
به میدان بیاید همی جوی زهر
چهل زرع بود از دمش تا به سر
دهانش به ماننده قار تار
شود زهر بیهوش زآن زهرمار
دو قلابه دندان هایش به پیش
چه گویم درازی آن کم و بیش
تن او یکایک سپر به سپر
نگیرد در او تیر پرخاشخر
به بالا برآورده کز سر به روی
مرو را به کردار نیزه بروت
به هرجا که هست او هویدا شده
دو چشمش مهی تر ز گیتی گهر
به میدان کین چون درآید زجای
بدو رسته بینی همان هشت پای
کند چون در آن تیره وادی خروش
همه دشت و غاری برآید به جوش
نیارد در آن دشت و وادی گذر
نه جوشنده پیل و نه غرنده ببر
به باد دم از بیشه شیر آورد
به دو دم هوا مرغ زیر آورد
فرامرز گفت ای دل آشفته مرد
مرا بیشه بنما و تو باز گرد
به نیروی یزدان همین اژدها
دو صندوق زان ساز کردند چست
دو گردان برآورده چابک درست
چو پردخته شد زان همی در کران
دو زنجیر محکم ببست اندر آن
دلیر و جوان گرد و سالارکش
چه نوشاد شه شد برابر به کوه
باستاد یک روی دور از گروه
فرامرز گفت ای دلیران سران
از آن پس ندانم که گردد رها
زگردان کس آهنگ آن در نکرد
دو رخسار گردن کشان گشت زرد
به بر زد میان بیژن گیو و جست
کمر بست و آمد به خدمت نشست
دل هندوان گشت زان کار خیر
همان تیغ بران کز الماس هم
به گنج اندران دید آمد دژم
دو دینار تریاک دادش که نوش
دو خفتان پنجه که این را بپوش
تن خویش را نیز زان گونه کرد
به صندوق رفتن وز آن پس چو کرد
بدو گفت چون مار خیز و به تنگ
ببند این هیونان همی بی درنگ
چو بستی همین دستشان از ستیز
به اسب اندر آن زین میانه گریز
نظاره ز دور آن گروها گروه
چو آمد به نزدیک آن تیره کوه
چو پتیاره آواز گردون شنید
بغرید در دم به هامون دوید
از آن کوه خارا چو آمد فرود
به گردان برآمد یکی تیره دود
ببست آن گرانمایه هر دو هیون
عنان را بپیچید و آمد برون
ببارید اشک از دو دیده چو جوی
چو پتیاره در مرد جنگی رسید
یکایک هیونان به دم درکشید
فرو برد صندوق و هر دو هیون
چو شد مرد جنگی به غار اندرون
برون شد ز صندوق هر دو دلیر
باستاد هر یک به کردار شیر
دل و مغز آن اژدها پاره کرد
بدین چاره آن کوه بیچاره کرد
زنیرو چو آن اژدها شد غمین
بسی زد تن خویش را بر زمین
زالماس چون بی تن و توش گشت
بیفتاد و زآن درد بیهوش گشت
چو آمد برون هردو بیهوش شدند
از آن دود و خون لعل خامش شدند
پس از یک زمان برگرفتند سر
ستایش کنان هر دو بر دادگر
شدند اندر آن چشمه سار نگون
به بیژن چنین گفت کای پهلوان
کز ایدر برو سوی لشکر دوان
به نوشاد و لشکر رسان آگهی
که از مار جوشان جهان شد تهی
دوان گشت بیژن به سوی سپاه
چو گستهم دیدش هم از گرد راه
که پتیاره با خاک و خون گشت جفت
که آن شیردل اژدها را بکشت
به رای و به تدبیر و تیغ درشت
نبینی هوا خالی از دود اوی
تن تیره رنگش بدان دشت کین
فتاده از او لعل گشته زمین
چو نعره زنان لشکران سر به سر
بدان مرغزار اندر افتاده پست
سراسیمه از دود و خون مرد مست
تن هر دو پوشیده شد پرنیان
ببستند زان پس کمر بر میان
وز آن پس برفتند نزدیک مار
شه و پهلوان هر که بد نامدار
به هامون چو دیدند کوهی بلند
روان از تن تیره اش چل کمند
روان از تن تیره اش جوی خون
دل لشکری خیره زان مار ماند
هزار آفرین بر جهان دار خواند
از آن پس برفتند چون گلستان
به گردون شد آواز رامشگران
زبس گل زمین شد چو مازندران