بخش ۵۱ - جنگ گردن کید و همه هندیان با فرامرز و ایرانیان و گریختن کید و لشکراو - سرایندهٔ فرامرزنامه | ناهیدبخش ۵۱ - جنگ گردن کید و همه هندیان با فرامرز و ایرانیان و گریختن کید و لشکراو
سرایندهٔ فرامرزنامهچو دریا به موج اندر آمد سپاه
شد از میمنه بیژن نیک خواه
سپه را بفرمود یکسر روید
همه از میان تیغ هندی کشید
چو دریا به قلب اندر آمد سپاه
زچپ گستهم شد گو رزمخواه
فرامرز پیش و دلیران ز پس
چو مردار برکرکسان را هوس
دو رویه سپه اندر آمیختند
زمین را ز خواب خوش انگیختند
شه از نیزه چو نیستان و سپهر
نهان شد به گرد اندرون ماه و مهر
بشورید گیتی چو دریای قیر
فلک مه سپر کرد زآشوب تیر
ز نیزه شد نیستان دشت هند
زمین شور بد او چو دریای سند
روان شد درآن دشت کین جوی خون
شکسته سر و دست گردان فزون
به لرزه درآمد زمین از ستور
بتوفید بر شد به گردان غبار
بیفشاند خون از تن ژنده پیل
به کردار خون بر سر رود نیل
به فیروز و بهروز ناگه رسید
دل هردو زان شیر نر بردمید
برآمد ده و گیر زان هردوان
به شمشیر هندی و کوپال و خشت
زد و خون روان شد درآن پهن دشت
به یاری بیامد سمن بر چو شیر
سیه مرد و شه مرد و چندین دلیر
ز کوهه چو برشد به گردون عمود
برآمد ز هر تارکی مغز و دود
سیه مرد را دست و پهلو شکست
وز آن پس بشد بیژن دیو بند
فتاد اندر آن لشکر شاه هند
چو پیلی که او مست گردد یله
خروشد به کین و فتد در گله
همه گرد مرد و دلیر و سوار
سر هند باری ز خنجر به بار
فکندند برکید و گشتند خوار
همه دشت کین سر بد و یال و گوش
برآمد به گردون به کینه خروش
بسا سر کزان رزمگه شد تباه
چنین گفتشان کای همه زن نه مرد
نخستین نبایست رفتن به جنگ
چو رفتید چه باید زمانی درنگ
که نوشد سنان و نگیرد گریز
که گیرد می و در فرازد سرود
بگفت این و آوردشان سوی جنگ
برآمد غو پیل و شیر و پلنگ
دگر باره از نو برآمد نبرد
دو رویه برافراشته پیل و مرد
یکایک زخون شد زمین لاله زار
برآمد ز هر خسته ای ناله زار
چو رخشنده شد تیغ گردان کین
ز جا اندرآمد تو گفتی زمین
نگون شد به هر دشت و وادی درفش
به خون غرقه شاهان زرینه کفش
فکنده سر و دست و پای دلیر
به گستهم گفت ای یل نامدار
تو پیشم نگه دار مردانه شو
چو من تند گشتم تو دیوانه شو
که من تاج و مهد سرافراز شاه
هم اکنون فرو پیچم از گرد راه
در آن موج دریای بی دین رسید
بسا سر کزان شیر شد ناپدید
رسید اندر آن پیل و چتر و علم
به یک ضرب تیغش علم شد قلم
بیفکند چتر و درآمد به شاه
جهان شد به چشم دلیران سیاه
یکی رزم شد گرد آن مهد پیل
که گیتی سراسر شد از گرد نیل
بدان گرز گرشاسبی حمله برد
بسا سر به میدان از او گشت خورد
نموده بر ایشان یکی رستخیز
که ناگه به سینه درآمد ستور
جدا شد گرانمایه از پشت بور
فلارنگ و شه مرد و چندین سوار
به دست اندران تیغ و گشته دژم
به شمشیر تیز اندر آورد چنگ
بدان سان که خیزد ز دریا نهنگ
رسید اندر آن نامداران دلیر
دو تن چار کرده به یک زخم شیر
بشد کید و خون بر دوزخ برنشاند
فرامرز زین سو و زان سو دوید
وز انبوه لشکر مر او را ندید
در این بد که گرگین درآمد چو باد
کز آن سو فلارنگ با سی هزار
برآمد ز ایران سپه دارو گیر
زمین و هوا شد چو دریای قیر
ندانم چه باشد سرانجام کار
مبادا کز ایشان زراسب سوار
بپیچد به غارت رود مهد و پیل
نبینی زمین شد به کردار نیل
که هرگه بتازید و می بردمید
به هم برفتاده سرو دست گرگ
زخون جوی گشته به هر سو روان
به میدان همی ابرش کین فکند
بسا سر که در خاک مشکین فکند
به یک لحظه آن لشکر بی شمار
چه افکنده چه کشته شد چه اسیر
بسا نوجوان گشته زان درد پیر
دوان هر سویی پهلوان شیرمرد
چو زان بستگان باز دانست کار
نشان جست و آمد سوی کارزار
شد از خون به هرگوشه ای آبگیر
فلارنگ و گرزم به هم باز خورد
زد و خون برآمد به دشت نبرد
نخستین به شمشیر کین جنگ بود
پس از وی به کوپال آهنگ بود
کشیدند و بستند و کردند زور
زابلق گرانمایه گرگین بجست
دو دستش به نیرو بپیچید و بست
به بالین او هندوان تاختند
به کینه همه گردن افراختند
از آن پس هزیمت گرفتند پیش
فرامرز و گردان به دنبالشان
وز آن پس به لشکرگه خویش باز
فرود آمدند آن یلان سرفراز