بخش ۱۱۰ - رزم فرامرز با مهارک هندی - سرایندهٔ فرامرزنامه | ناهیدبخش ۱۱۰ - رزم فرامرز با مهارک هندی
سرایندهٔ فرامرزنامهچو خورشید با تیغ و زرین سپر
نشست از بر تخت و دیهیم زر
سراسر درخشنده شد زو زمین
دو لشکر نشستند بر پشت زین
مهارک سپه را به هامون کشید
ز گرد سپه شد جهان ناپدید
چو رعد بهاران بغرید کوس
زمین تیره گشت و سپهر آبنوس
دمید آتشی اندر آن کارزار
شرارش سنان بود و خنجر شرار
همی گرد بر رفت مانند دود
ز آسیب رخساره مه کبود
مهارک چنان ساخت مانند کوه
زمین بود از لشکر او ستوه
بدش هفت گرد دلاور جوان
همه کار دیده چو پیل ژیان
به تن هر یکی همچو کوهی سیاه
به مردی فزون هر یک از صد سپاه
به تندی چو باد و به پویه چو برق
سراپای ایشان به پولاد غرق
به پیلان بیاراست پس میمنه
سپهبد نگه کرد و خیره بماند
به دل بر همی نام یزدان بخواند
همی گفت کاندر جهان کس ندید
بدین گونه لشکر نه هم کس شنید
بدو رای گفت ای جهان پهلوان
بمان تا هم اکنون به روشن روان
فرستم به هر گوشه ای مهتری
به هر جا که مردیست در کشوری
دگر نامداران که با من بدند
کنون پیش آن بد کنش ریمن اند
بخوانم یکایک دهم شان نوید
به گنج و به کشور به خوبی امید
برافروزد این رای تاریک من
سپهبد بدو گفت کاین خود مباد
که من یار خواهم ز هندو نژاد
هنر باید از مرد هنگام کین
تو ای نامور شاه دلشاد باش
ز تیمار این لشکر آزاد باش
که از خاک کردی به شمشیر گل
چو با میمنه میسره برگماشت
به قلب اندرون رای را بازداشت
به پیش اندرون جای خود برگزید
سپاه از دو رویه کشیدند صف
همه خنجر و گرز و نیزه به کف
که از خاک و خون گل برانگیختند
برون کرد از آن سپه هفت گرد
که بنماید اندر هنر دستبرد
به دست اندرش خنجر جان گسل
به دست اندرش تیغ و بر تنش گبر
گرفت و برآورد و زد بر زمین
چو او کشته شد دیگری همچو دیو
که بود از نهیبش جهان پر غریو
به زین اندر افکند گرز گران
سنان بر سپهدار یل راست کرد
برافشاند بر چرخ گردنده گرد
به تن برش جوشن همه بردرید
دگر ره برآورد و زد بر سرش
به خون غرقه شد دوش و یال و برش
بیامد بر او تیغ کین کارگر
به دو نیمه شد اسب و جنگی سوار
زمین گشته در زیر اسبش نوان
دلش پر ز خشم و رخش پر ز چین
به نیزه بر آن شیردل حمله کرد
برو راست کرده به تندی سنان
ز زین در ربودش به کردار گوی
همه پشت و یال و برش کرد خورد
لبان پر ز کف دیده ها پر ز خون
همی آتش افشاند گفتی ز ابر
دمان و ژیان همچو جنگی پلنگ
یکی باره ای همچو کوهی به زیر
چو بازوش از خشت هندو بخست
از این گونه برداشت کوپال را
به گردون برافراشته یال را
چو گو زیر پا اندر آمد سرش
سرافراز با خود و درع و سپر
خروشید و جوشید و اندر دمید
چو اسپ گرانمایه آمد به گرد
بگرداند و زد بر زمین ای شگفت
چنان زد که شد خورد در کارزار
همان اسب جنگی و نامی سوار
نشست از بر اسب و پولاد تیغ
گرفت و بیامد چو غرنده میغ
برآن لشکر هندوان حمله کرد
بزرگش نبود هیچ پیدا نه خورد
ز تیغش زمین گشت دریای خون
به دست اندرش خنجر جان گداز
گرانمایه خنجر نهاده به دوش
به دو نیمه شد کتف و یال و برش
چو از هفت سرور بینداخت سر
به جنگ اندر آمد سراسر سپاه
وز آن سو مهارک بزد کوس و نای
بجنبید و برداشت لشکر ز جای
به پیش اندر آورد پیلان مست
کجا زیر پیشان شدی کوه پست
به ایران سپه برفکندند پیل
ز گرد سپه شد هوا همچو نیل
کمان بر زه و تنگ بسته میان
یکی تیره باران بکردند سخت
ابر پیل و بر پیلبان تار و تنگ
بدوزید خرطوم پیلان به تیر
ز هندو نماندند لشکر به جای
فکندند و گشتند و خستند شان
گرفتند و بردند و بستندشان
از ایشان بسی خواسته یافتند
ز اسب و ز دیبا و در و گهر
ز پیل و ز تخت و ز تاج و کمر
به غارت هر آن چیز هر کس که داشت
فرامرز یکسر به ایشان گذاشت
سری بر سپهر و سری زیر گرد
بود شادی و رنج هر دو سپنج
چو بر مرد سر خواهد آمد زمان
نخواهد به گیتی بدن جاودان
همان به که با نام نیکو رود
به مردی ز گیتی بی آهو رود
وز آن سو چو هندو سپه بر شکست
بزرگی ابا سی هزار از سران
ابا پیل و با تیغ و گرز و کمان
گریزان شد از مهرک بد نژاد