بخش ۱۳۴ - رفتن فرامرز به خاور زمین و کشتن مرغ را - سرایندهٔ فرامرزنامه | ناهیدبخش ۱۳۴ - رفتن فرامرز به خاور زمین و کشتن مرغ را
سرایندهٔ فرامرزنامهچو چندی ببود اندر آن جایگاه
روان کرد بر راه دریا سپاه
به کشتی روان شد یل نامور
ابا نیک مردان زرین کمر
همی رفت چون باد بر روی آب
چو آتش سوی خاک دل پر شتاب
شبانگه یکی کوه پیش آمدش
که بالا ز ده میل بیش آمدش
چو از تیره شب روز تاریک شد
سپهبد بدان کوه نزدیک شد
برافروخت سر از میان گروه
نگه کرد ناگاه بر روی کوه
یکی همچو خورشید چیزی بدید
که مانند آن چیز هرگز ندید
فروزنده ماننده آفتاب
بفرمود تا کشتی اندر شتاب
چه چیزست گفت اندرین تیره شب
بدو داد پاسخ که مرغیست این
درازی و پهناش باشد دو میل
گریزان ز چنگال او شیر و پیل
همان چشم او هست تابان چو مهر
ز بیمش بدین کشور و بوم و دشت
کس از مرغ و آهو نیارد گذشت
نه مردم نه ببر و نه پیل دلیر
نه نراژدها و نه غرنده شیر
نه پرنده مرغ و نه دیو و پری
از این هر چه آید برش بی گمان
به بالا در آید چو کوهی دمان
به چنگال کوهی چو کاه آیدش
هم اندر هوایش به هم بردرد
سپهبد ببود آن شب آن جایگاه
چو بنمود خورشید رخشان کلاه
که برباید از روی دریا چو گرد
فرامرز چون مرغ زان گونه دید
برآشفت و یک نعره ای برکشید
کمان را به زه کرد گرد دلیر
چو مرغ از هوا اندر آمد به زیر
کجا کوه ازو خواستی زینهار
نهاد از بر چرخ و بر زد گره
چو چپ راست شد راست آورد خم
شد ابروی چرخ از نهیبش دژم
چو با دوش تنگ اندرآورد شست
چو ماهی خدنگش ز شستش بجست
جهان کرد بر مرغ پرنده تنگ
از او نیز بگذشت و پرواز کرد
تن مرغ بی توش و بد ساز کرد
زبالا نگون گشت و آمد به زیر
بلرزید دریا و کوه از نفیر
ز دیدار او خیره گشته سپاه
به دست اندرش تیغ چون پیل مست
زدش تیغ بر بال تا پاره شد
چنان سهمگین مرغ بیچاره شد
ز منقار و پرواز و چنگال او
هم از استخوان و بر و بال او
فراوان گزین کرد و با خود ببرد
به گنجور بسپرد چون برشمرد
هم از استخوان ها یکی تخت ساخت
ز گردون گردان سرش برفراخت
مر آن تخت را پایه ها از بلور
برو بر نگاریده شیر و ستور
همان پیکر مرغ و ماهی بر آن
ز بیرون نگاریده اندر میان
همان پیکر ماه و ناهید و مهر
چو بهرام و مریخ و کیوان پیر
همان بزم و رزم و همان تاج و تخت
بدان سان نگارید آن پیش بین
کزو خیره گشتی بت آرای چین
همه میخ و چوبش بد از سیم ناب
نشانده درو در و لعل خوشاب
ز یاقوت و فیروزه و سیم و زر
ز اسبان و پیلان و برگستوان
همان نیزه و تیغ از هندوان
ابا باج هندوستان سر به سر
چنان گنج با تخت گوهر نگار
بسی خرمی کرد و خواند آفرین
همان گنج و دیبای گوهرنگار
به تدبیر و از رای هشیار کرد
که در وی دی و تیر و مهر و بهار
به دی مه بدی همچو فصل ربیع
پر از شکل خوب و ز رنگ بدیع
بدی مهر و ماه از خوشی چون بهشت
که فصل ربیع اندرو لاله کشت
بهاران خود از خرمی بد چنان
به هر کار شه را که رای آمدی
به نیک و بد از وی به جای آمدی
مر آن تخت را طاق دس کرد نام
به ایران زمین از پی یکدگر
فزودی بر آن نیکویی ها بسی