بخش ۱۵۶ - عاشق شدن فرامرز بر دختر شاه پریان
سرایندهٔ فرامرزنامهچو بر تخت فیروزه رفت آفتاب
جهان شد چو دریای یاقوت آب
شب از بیم شمشیر خون در مصاف
بدرید شعر سیه تا به ناف
سپهبد سوی چشمه آمد پگاه
بدان تا بشوید هم ا زگرد راه
یکی ماه رخ دید چون ارغوان
نشسته به نزدیک آب روان
به بالا به سان یکی نارون
سیه زلف مشکین شکن بر شکن
به رخسار خوش تر ز باغ بهشت
تو گفتی ز جان دارد آن مه سرشت
دو ابرو به کردار چاچی کمان
ز غمزش بسی تیر بد در کمان
چو او تیر غمزه بینداختی
تن عاشق از دل بپرداختی
