بخش ۱۶۶ - خوان سوم کشتن فرامرز،غول را - سرایندهٔ فرامرزنامه | ناهیدبخش ۱۶۶ - خوان سوم کشتن فرامرز،غول را
سرایندهٔ فرامرزنامهدر این گفتگو بود کز ناگهان
بغرید بی مایه دیو ژیان
دمنده سوی پهلوان کرد روی
پر از کینه و خشم و پرخاشجوی
سپهدار با آلت رزم بود
که نزدش بسی خوش تر از بزم بود
کمان نریمان به زه برنهاد
به نزد هم آورد شد همچو باد
کمان را ببارید همچون تگرگ
بدان دیو وارونه باران مرگ
بیامد دوان دیو غول نژند
درختی گشن بود در ره بکند
بزد بر سر اسپ آن شیرمرد
تکاور ز درد اندر آمد به گرد
پیاده شد از اسب گرد دلیر
خروشید ماننده نره شیر
کشید از میان آبگون تیغ تیز
برآورد از آن رزمگه رستخیز
نیامد به دلش اندرون بیم و هول
به خنجر جدا کرد یک پای او
به یک پا درآویخت با پهلوان
زبر دیو جنگی سپهبد به زیر
برآوردش از جا و زد بر زمین
بلرزید از آسیب او دشت کین
سیه دیو چون دید از آن دستبرد
همان کام و نام و دل افروزیش
یکایک سپاه اندر آمد ز راه
نگه کرد هرکس در آن رزمگاه
یکی زشت پتیاره دیدند خوار
فتاده در آن دشت بیچاره وار
هر آن کس که بود از گوان شیرمرد
همی گفت هر کس که این شیرمرد
بدین زورمندی و این کار کرد
ز رستم به مردی گذر یافتست
به گیتی که چندین هنر یافتست
کزین بعد ما را چه آید به روی
ازیدر که ماییم سه روزه راه
همه درد و آسیب و رنج گران
ز گرما بسوزد به تن استخوان
ندانم بدین ره شدن چون توان
نیابی بدین راه یک قطره آب
از او بهره و هر یک بهری سراب
ز پستی به گردون برآرد سرت
چو زین بگذری خویشتن با گروه
به پیش اندر آیدت یک خاره کوه
گذرگاه باشد تو را بی گمان
چپ و راست کوه و تو اندر میان
سه روزت بدین گونه باشد گذر
ببارد یکی برف از تیره ابر
که گیتی شود همچو کام هژبر
به یک نیزه بالا برآید فزون
ز سرما به تن بفسرد پوست و خون
بدین سان که گفتم تو را رهنمای
دژم شد دل هر که زان سان شنید
به رخسار گشتند چون شنبلید
به تندی مده جان لشکر به باد
مبادا که این گفتت آید به یاد
به پای خود ایدر نه بر دام مرگ
نیاید کسی ساخته ساز و برگ
نه پیکار تیرآید ایدر نه تیغ
نه مردی نه نیروی و جای گریغ
بیندیش از این پر بلا تیره روز
چو این گفته بشنید شیر ژیان
بدین سان دل و رای ایرانیان
کسی کش خرد در جهان رهبر است
چنین گفته ها را نه اندر خور است
هر آن کس که از بن ندارد خرد
بدین مایه گفتار اندر خورد
بداند به دانش چنان چون سزاست
که بر جان ما دادگر پادشاست
به هر چیز کو بر سر ما نوشت
ز کردار نیک و بد و خوب و زشت
روان را چه شادی چه اندوه و غم
ور از برف و سرما سرآید زمان
ز خود بازگردان همی چون توان
یکی را به دیو و یکی را به گرگ
یکی را به نخجیر یکی را به تیر
یکی را به بستر سرآید زمان
یکی هم به چاه افتد از ناگهان
ابا آن که کس را بدین راه نیست
خردمند از این دانش آگاه نیست
جهاندار جان آفرین پادشاست
بد و نیک دانستن او را سزاست
به هر چیز تقدیر او راندست
خردمند از این سان فروماندست
چو دانی کزین راز آگه نه ای
به نادانی از راه حق بگذری
چو ایرانیان آن دل و رای او
ز ما این سخن مهربانی شناس
از این گفته ها نیز برگو سپاس
به دل سوزگی بازگوینده ایم
به آرام و مهر تو جوینده ایم
نداریم جان های خود را دریغ
ز باد و ز سرما و از گرز و تیغ
فدای تو سرکرده تا زاده ایم
به هر ره که کوشی تو آماده ایم
روان گشت آسوده در پهن دشت
بفرمود تا شد به روشن روان